درباره كتاب 'جزیره بیتربیتها':
داستان از زبان پسر یازدهسالهای به نام "دروازهبان" روایت میشود. او و خواهر هفتسالهاش بابونه، برادرزادههای آخرین پادشاه خاندان بیتربیتها هستند. حکومت بیتربیتها صد سال پیش از بین رفته است. اما سازمان موزههای کشور به آخرین پادشاه بیتربیتها اجازه داده که هم سرایدار کاخ باشد و هم یک جورهایی در آن پادشاهی کند.
خانواده سلطنتی بیتربیتها، در کاخ خود که حالا به موزه تبدیل شده کار میکنند. پادشاه سرایدار کاخ است و ملکه، آشپزخانه را میچرخاند. دروازهبان و بابونه هم برای بازدیدکنندههای خسته چارپایه میگذارند و انعام میگیرند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"اسم من دروازهبان است. من در "کاخ بیتربیتها" بهدنیا آمدهام و همینجا زندگی میکنم. چونکه پادشاه کاخ بیتربیتها، عموی پدرم است. او همیشه یک جلیقهی پشمی سفید میپوشد و دائم سیگار میکشد. به خاطر همین، بوی یک کوپهی قطار را میدهد که تویش سیگار کشیده باشند.
زندگی توی کاخ، بعضی وقتها بامزه است. اما کلا چیز به درد بخوری نیست. میدانید به چه جور جایی کاخ میگویند؟ ... به خانهای بزرگ، باشکوه و قدیمی که معمولا توی آن یک عدد پادشاه وجود دارد و سیوهشت تا تلهموش ...!
و تازه، در توالتش آنقدر عظیم و سنگین و پر نقش و نگار است که وقتی آدم ... "پوم!!!" آن را میبندد، از شدت غرور، فراموش میکند برای چه به کاری آنجا رفته است ..."