درباره كتاب 'عاشقانههای یونس در شکم ماهی':
سارا به همراه پدر، مادر و برادرش در آبادان زندگی میکند. او موسیقی و نواختن پیانو را خیلی دوست دارد و پدرش معتقد است که او در آینده نوازنده توانایی خواهد شد. پدر سارا برای دیدن یک دوره آموزشی به آلمان سفر میکند که جنگ ایران و عراق شروع میشود. مادر سارا به همراه او و برادرش و چند تن از نزدیکان، پیانوی سارا را در وانتی بار میزنند و برای فرار از بمبارانهای شهر به سمت اهواز حرکت میکنند. این گروه در میانه راه با یونس و مادربزرگش بیبی برخورد میکنند که آنها هم پای پیاده به سمت اهواز میروند. گروه تصمیم میگیرند برای آنکه بتوانند یونس و بیبی را همراه خود ببرند، پیانوی سارا را از وانت پایین بگذارند و آن را در میانه راه رها کنند. سارا به دلیل از دست دادن پیانوی عزیزش بسیار غمگین میشود و در دل یونس را مقصر آن میداند. اما این تنها احساس سارا نسبت به یونس نیست ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"و او درست یک روز بعد از آمدن بابا، در حالی که به نظر سالم و سرحال میرسید، مثل درختی که دیگر قادر نباشد با ریشهی خود از زمین آب و غذا بگیرد و با برگهایش هوا را جذب بکند، خیلی آرام و غیرمنتظره مرد.
توی آشیانه همه بیحرکت و مغموم ایستاده بودند و نگاه میکردند به سمتی که بیبی و آقای شهردار توی اتاقک نمرهی 7 نشسته بودند بالای سر او. او دراز کشیده بود و سر زیبایش مثل یک گوی درخشان چرخیده بود به طرف چپ و تصویرش توی آینهی نیمقد پیدا بود. توی آینه همه چیز برعکس بود، طوری که انگار او خواب بود و انگار همین حالاست که پلکهای نازک مهتابیاش مثل فلسهای زندهی ماهی بلرزد.
من و بابا و مامان و سام ایستاده بودیم کنار هم. من چسبیده بودم به بابا و فکر میکردم چهطور ممکن است او مرده باشد؟ چند ساعت قبل از آن، همین آینهدی نیمقد را به صندلی تکیه داد و یک ورق کاغذ سفید و یک مداد آورد و به من گفت: "از توی آینه به دست خودت نگاه کن و یه مربع بکش!"
با تعجب گفتم: "یه مربع؟!"
او با تاکیدی مطمئن از آنچه که از من خواسته بود، تکرار کرد: "یه مربع!"
به نظرم مسخره آمد. خندیدم. با این حال میدانستم که مثل ماجرای صندلی باید منتظر چیز عجیب و غریبی باشم ..."