در پیشگفتار کتاب میخوانیم:
"من یک کاناپهی معمولی هستم. نهخیر، شکستهنفسی نمیکنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: "اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپهی معروفی." خب بله. درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن جزو وسایل درمان یک روانکاو کار کرده باشی، یک چیزهایی هم به تو اضافه میشود: خون، عرق و اشک. اشک خاطرات و عرق کار سخت ذهنی. قضیهی خون یک مورد خاص بود. بعدا بیشتر دربارهاش خواهم گفت.
و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعا کاناپه، یک کاناپهی معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپهی معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته. و حالا که اینقدر دوستانه میپرسید، بله، میتوانم یک چیزهایی دربارهی استاد تعریف کنم. میخواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید."