سرآغاز کتاب با این جملات آغاز میشود:
"در پایان سده گذشته، دو عموزاده تقریبا همسن، بر سرزمین بختیاری که در مرکز ایران قرار دارد، حکومت داشتند. یکی از آنها، سردار اسعد، از دیگری، دختر چهارده سالهاش را خواستگاری کرد. خود او از ازدواجهای پیشین فرزندانی داشت مسنتر از این دختر جوان. پس از گفتگوهای طولانی و رد و بدلهای شایان مقام هریک، پسر عمو به این وصلت رضایت داد و سردار اسعد هم برای تبادل احترام و سپاس، جوانترین دخترش را برای همسری به پسر عمو داد.
سردار اسعد پدر پدرم بود، او صاحب خدم و حشم فراوان و سواران زیادی بود و پس از ترک زندگی صحرانشینی، دست به تاسیس و ساختن چند آبادی زد، چاههایی حفر کرد و به کشاورزی پرداخت. بسیاری از بستگان و عموزادگان و عموها و داییها نیز به او تاسی نمودند و هرکجا که آب سراغ میکردند همان جا مقیم میشدند. دیگر خانها نیز دست به ساختن خانه برای خود و بستگان و وابستگان زدند و حرمسراهایی برای زنان و صیغههایشان بنا کردند - از آن زمان به بعد کشاورزی آنها گسترش پیدا کرد و به جایی رسید که محصولات زراعیشان بازارهای اصفهان را مملو ساخت ..."