داستان با این جملات آغاز میشود:
"آنها جن بودند و ملیحه بسمالله. تا بود هیچکدام نزدیک نمیشدند و کاری به کارم نداشتند؛ اما کافی بود پایش را از اتاق بگذارد بیرون تا سر و کلهشان پیدا بشود. هر قدر اسمشان را میپرسیدم، نمیگفتند. این که یک آدم اسمشان را بداند از هزار تا نفرین و طلسم هفت خط برایشان خطرناکتر بود. خودم برایشان اسم میگذاشتم. اسمهای سرخپوستی. هرکدامشان یک جور اذیتم میکردند. تکانهای موهای نارنجی از همه پر حرفتر بود. هنوز ننشسته شروع میکرد به تعریف کردنِ به قول خودش زندگی من! همیشه هم با این جمله شروع میکرد که "میدانی چرا نمیگذارد مامان صدایش کنی؟" خودم را آنقدر عقب میکشیدم که به دیوار میچسبیدم. چشمهایم را میبستم و داد میکشیدم: "مامان بیا! باز هم آمدند." ..."