فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
اوسیپ ماندلشتام پس از سیلی زدن به صورت آلکسی تولستوی، بلافاصله به مسکو بازگشت. او از اینجا [مسکو] هر روز به آخماتووا در لنینگراد زنگ میزد و از او میخواست که زودتر به مسکو بیاید. آخماتووا دودل و عصبانی بود. او بلیت مسکو را خرید و چمدانش را بست. پونین، شوهر نابغه اما تندخوی آخماتووا، موقعی که او را کنار پنجره غرق در تفکر دید از او پرسید: "آیا داری دعا میکنی که این دفعه هم به خیر بگذرد؟" این پونین بود که در حین دیدارشان از گالری نقاشی ترتیاکف به آخماتووا گفته بود: "حالا خواهیم دید که آنها چگونه تو را روی سکوی اعدام خواهند برد." این حرف پونین دستمایهای شد برای این شعر آخماتووا: ..."