مقدمه کتاب با این جملات آغاز میشود:
"من هم مثل خیلی از شما زمانی مدیر افتضاحی داشتم که فکر میکرد تحقیر آدمها راه خوبی برای انگیزش آنهاست. یادم میآید یکی از همکارانم سهوا مرا در چرخه ایمیلی قرار داد که در آن مدیرم چندین بار جلو همردههایم مسخرهام کرده بود. وقتی به روی مدیرم آوردم، گفت "کلهی پوک"ام را خیلی درگیر این چیزها نکنم. واقعا همین را گفت.
شاید به خاطر همین تجربه بود که شرکت خودم را راه انداختم: نرمافزار جوس. هدفم ایجاد محیطی بود که آدمها عاشق کارشان باشند و همزمان همدیگر را هم دوست داشته باشند. دوستانم معمولا به این حرفم میخندیدند، انگار که مفهوم شرکت را با مفهوم گروهک اشتباه گرفته باشم. اما من جدی بودم. روزانه خیلی بیشتر از هشت ساعت سر کار بودم. اگر از کارم و همکارانم لذت نمیبردم، بخش اعظم زندگی زمینی کوتاهم با ناراحتی میگذشت ..."