درباره كتاب 'شرور (مجموعه تبهکاران، کتاب اول)':
ده سال پیش، ویکتور و الی در کالج با هم هماتاقی و دوست جونجونی بودند. اونها در سال آخر تحصیلشان روی پروژه مشترکی کار میکردند که با پدیدههای ماوراطبیعی سروکار داشت و هدفش این بود که نشان دهد در شرایطی خاص آدمها میتوانند قدرتهایی خارقالعاده و غیرطبیعی بدست آورند. نتیجه آزمایشهای این دو دانشجو اما به کلی همه چیز را بهم میریزد و باعث میشود تا ویکتور سر از زندان دربیاورد.
ده سال بعد، ویکتور از زندان فرار میکند. او حالا زندگیاش را وقف پیدا کردن و متوقف ساختن دوست سابقش کرده است. دوستی که حالا دشمن شماره یک ویکتور به حساب میآید ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"ویکتور بیلها را روی شانهاش جابهجا کرد و با احتیاط بالای قبری قدیمی ایستاد که نیمی از آن در زمین فرو رفته بود. درحالیکه از میان قبرستان مریت میگذشت و با خود زمزمه میکرد، بارانیاش به آرامی تاب میخورد و روی قبر کشیده میشد. صدایی مانند باد در میان تاریکی به گوش میرسید. این صدا لرزهای بر اندام سیدنی انداخت که با کتی بسیار بزرگ و شلوار تنگ رنگینکمانی و چکمههای زمستانی، پشت سر ویکتور به سختی قدم برمیداشت. آن دو مانند ارواح در محوطهی قبرستان پرسه میزدند و به قدری بور و سفید بودند که میتوانستند خواهر و برادر یا پدر و دختر باشند. هیچکدام از اینها نبودند ولی این شباهت برای آنها خیلی کارساز بود چون ویکتور نمیتوانست به مردم بگوید که آن دختر را چند روز پیش در کنار جادهای بارانزده سوار کرده است. او تازه از زندان فرار کرده بود و دختر هم تازه تیر خورده بود. سرنوشتشان به هم برخورد کرده بود، یا دستکم این طور به نظر میرسید. در واقع سیدنی تنها دلیلی بود که باعث شده بود ویکتور به سرنوشت ایمان بیاورد ..."