داستان با این جملات آغاز میشود:
"این هفتتیرکش بیعرضه است.
من این را میدانم.
خودش هم این را میداند.
همهی آنهایی که در بانک هستند هم اینرا میدانند.
حتی رفیق صمیمی من، ماروین هم اینرا میداند و او حتی از این هفتتیرکش هم بیعرضهتر است.
بدترین قسمتِ قضیه این است که ماشین ماروین در محوطهی پارکینگی پانزدهدقیقهای است. ما بهشکم روی زمین دراز کشیدهایم و فقط چند دقیقهی دیگر فرصت داریم ماشین را از پارکینگ بیرون بیاوریم.
من میگویم: "خدا کنه این یارو یهکم بجنبه."
ماروین زمزمه میکند: "همین رو بگو، این خیلی ناجوره." صدایش انگار از ته چاه بلند میشود: "من بهخاطر این حرومزادهی بهدردنخور جریمه میشم. نمیتونم پول یه جریمهی دیگه رو بدم اد."
"حتی ماشینت اینقدر نمیارزه."
"چی؟"
حالا ماروین دارد نگاهم میکند. میتوانم حس کنم دارد عصبانی میشود. به او برخورده. اگر فقط یک چیز باشد که ماروین تحملش را نداشته باشد، آن این است که کسی در مورد ماشینش بد بگوید ..."