داستان با این جملات آغاز میشود:
" "بوووووووم!"
صدای منفجر شدن خمپارهای در اتاق پیچید. لحظهای بعد سربازهای مسلح از دو طرف اتاق ظاهر شدند و نیامده شروع به شلیک کردند. طولی نکشید که صدای شلیک بیوقفهی گلولهی مسلسلهای خودکار، فضا را پر کرد تا یک جنگ واقعی شکل بگیرد. تخت سارا وسط اتاق قرار داشت و فضای کوچک آن را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود. یکی از سربازها نارنجکی به طرف دیگر تخت انداخت و صدای فریاد دردناک چند نفر با صدای انفجار نارنجک همراه شد. تانکها هم کمکم داشتند به میدان جنگ میپیوستند که ناگهان یک راوی شروع به صحبت کرد: "در سال 1583 شمسی نیروهای ناتو حملات همهجانبهی خود را علیه ..."
سارا از زیر ملافه با صدایی عصبانی و خوابآلود گفت: "واقعا؟ مستند جنگی؟"
دستش را از زیر ملافه بیرون آورد و محکم روی ساینایی کوبید که روی میز کنار تختش قرار داشت. جنگ بلافاصله خاتمه پیدا کرد و سکوت دوباره به اتاق برگشت ..."