درباره كتاب 'آلیس سرکش: فلسفه در سرزمین عجایب':
آیا لبخند گربه چشایری باعث میشود در ماهیت واقعیت تردید کنیم؟ آیا هامتیدامتی میتواند کاری کند که کلمات همان معنایی را بدهند که خودش میخواهد؟ آیا مواد مخدر ما را تا ته سوراخ خرگوش میبرد؟ آیا میتواند خوانشی فمینیستی از شخصیت آلیس داشت؟
ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب بسیاری از کودکان و بزرگسالان را سرگرم کرده است. اما چرا کارول ما را با چنین عجایبی روبهرو میکند؟ کرم ابریشم آبیرنگی که قلیان میکشد، گربهای که سرش ناپدید میشود اما لبخندش بهجا میماند و ملکه سفید که روبهعقب زندگی میکند و روبهجلو به یاد میآورد. آیا تمام اینها مهملات است و کارول سر کارمان گذاشته است؟
این کتاب به معنای نهفته در پس داستانهای آلیس میپردازد و جهانی از آموزههای فلسفی را آشکار میکند. نویسنده به ذهن بزرگترین فیلسوفان دنیا نظیر ارسطو، هیوم، هابز و نیچه سر میزند و از دیدگاه یکی از دوستداشتنیترین قهرمانان زن تاریخ ادبیات به مسائل سیاسی زندگی میپردازد. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
پیشگفتار کتاب با این جملات آغاز میشود:
"در ماتریکس، مورفئوس به نئو گفت: "قرص آبی را میخوری و داستان تمام میشود ... قرص قرمز را میخوری و در سرزمین عجایب باقی میمانی و من نشانت میدهم که ته سوراخ خرگوش کجاست." پیشنهاد وسوسهکنندهای است نه؟ بالاخره در زندگیمان پیش آمده که خواستهایم از چیزی فرار کنیم؛ از شغلی کسالتبار، از رابطهای ناممکن و از دنیایی که اغلب در آن مهار زندگی دست خودمان نیست. شاید برای همین است که تمدن ما با جدیت مشغول ایدهی فرارفتن از حصارهای این جهان شده تا در جهانی دیگر هوایی خنکتر و تازهتر بیابد. چه قرص قرمز باشد، چه کمدی مخفی، آینه یا سوراخ خرگوش، فرقی ندارد. به هر حال از آنها استفاده میکنیم.
مسلما فقط به دنبال دانستن عمق سوراخ خرگوش نیستیم. این را میدانیم: بههرحال این دریچهای به دنیایی دیگر است: "فکر کنم در عمق چهارهزار مایلی." ما میخواهیم بعد از اینکه "تالاپ! تالاپ!" در سرزمین عجایب به زمین افتادیم و از درون آینه گذشتیم، از کشفمان سر در بیاوریم. سرزمینِ عجایب آلیس دنیایی شگفتانگیز و پر از خطر و لذت است. اینجا کرمهای ابریشم آبیرنگی میبینیم که قلیان میکشند، نوزادانی که تبدیل به خوک میشوند، گربههایی که لبخندشان پس از محو شدن سرشان باقی میماند و کلاهفروش دیوانهای که با زمان صحبت میکند ..."