درباره كتاب 'حکایت آب خنک (یادگارهای نادر ابراهیمی)':
پیرمرد دانشمندی یکشب خسته به خانه برمیگردد. پیش از آنکه پیرمرد به خواب برود، نوهی او از پیرمرد میخواهد تا کوزهی آبشان را به قلاب آویزان کند تا باد بخورد و آب داخل آن خنک شود. اما پیرمرد فراموش میکند که کوزه را به قلاب بیاویزد و خوابش میبرد. او در خواب، رویای عجیبی میبیند. در این رویا او بسیار تشنه است اما هرچه میگردد نمیتواند قطرهای آب پیدا کند. در همین حین کودکی بر او ظاهر میشود و پیرمرد از او میپرسد کجا میتواند آبی برای خوردن بیابد. کودک اما به او یادآوری میکند که فراموش کرده تا تشنگی نوهاش را برطرف کند. بنابراین باید تا آخر عمر تشنه بماند. پیرمرد آشفته و گریان از خواب میپرد و با خود عهد میکند که هیچگاه به کودکان تشنه بیتوجه نباشد.
(مخاطب کتاب در شناسنامه آن گروه سنی "ب" و "ج" در نظر گرفته شده است)