درباره كتاب 'قصهی موش خودنما و شتر باصفا (یادگارهای نادر ابراهیمی)':
شتری در صحرا قدم میزد و ریسمانی که به گردن داشت بر روی زمین کشیده میشد. موشی از راه میرسد و ریسمان شتر را به دهان میگیرد و به راه میافتد و شتر را به دنبال خودش میکشد. موش هرجا که میرسد، خود را شاه موشان معرفی میکند و از همه میخواهد که ببینند که چطور او شتر به آن بزرگی را هدایت میکند و به میل خود به اینطرف و آنطرف میبرد. دیگر جانوران که این صحنه را میبینند، همه قاهقاه زیر خنده میزنند. اما شتر خم به ابرو نمیآورد و با لبخندی برلب و در سکوت همراه موش میرود. تا اینکه شتر و موش به یک رودخانهی پرآب میرسند ...