درباره كتاب 'کاکا کرمکی، پسری که پدرش درآمد':
داستان پسری جوان که در خانوادهای پرچمعیت به دنیا آمده است. خانوادهای که به خاطر جنگ به تهران کوچ کردهاند. این نوجوان در سیطرهی پدری مقتدر و با روحیهای طناز و درعینحال ساختارشکن رشد میکند. او مدام در حالِ تفسیر وقایع جهان پیرامون خود است و تلاش میکند معناهایی را که به نظرش ارزشمند هستند، به این جهان القا کند. تا این که تصمیم میگیرد خود را گموگور کند و فرزند خانوادهای ارمنی میشود ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
" "آرااا!"
"آرا!"
"آپر!"
انتظار تمام شد. خودِ خودشان بودند - مامان، بابا و داداش کوچکه. هرکس جای من بود مامان و بابا را از آن قیافهی شکستهشان، حتی بدون عینک، از سه فرسخی تشخیص میداد، اما آن پسرهی لاغروی تراشیده لحظاتی بعد داداشم شد.
سرم را بالا آوردم و چند ثانیهی کشدار وراندازشان کردم. جا به جا ایستادم و نمایش تعجب کردن بازی کردم. خیلی ساده است. چمش این است که چشمها را حدقه کنید و لبها را یک جزئی از هم فاصله بدهید. اما پاهایم واقعا خشک شده بود، جوری که پنداری واقعا آرا باشم. شک دارم خودش هم اگر بود میتوانست حسی شبیه این داشته باشد.
مامان کنده زد روی زمین. او زودتر از من از پا درآمد. بابا خیز گرفت سمتم - اگر من را در آن صحنه میدیدید، فکر میکردید اسم سجلم یوسف است. آمدم پا بردارم، اما نه توانستم، نه وقت امان داد. پرید بغلم و محکم چلاندم ..."