خانه | بخش كودك و نوجوان | جستجو:

 

نگاشته شده
به تاريخ 8/9/88

جفت پا پريدن تو سوراخ خرگوش
(براي معرفي طرح "اهدا جيره‌كتاب به كودكان بي‌سرپرست")


چهارشنبه، 13 آبان
ديشب بالاخره نشستم و نامه‌اي براي بهزيستي استان تهران نوشتم. مدتي است به اين فكر افتاده‌ام يكجوري براي بچه‌هاي بي‌سرپرست جيره‌كتاب بفرستم. احساس مي‌كنم كه مي‌شود پول‌اش را از طريق آشنايان و علاقمندان جمع‌ كرد و به اين مصرف رساند. صبح مي‌دهم نامه را دستي ببرند بهزيستي. تاكيد مي‌كنم كه حتما در دبيرخانه ثبت‌اش كنند و شماره‌اش را برايم بياورند تا بتوانم پيگيري كنم.

دوشنبه، 18 آبان
بالاخره بعد از چند روز تماس تلفني و تعقيب كردن مسير نامه در بهزيستي استان تهران، نامه مي‌رسد به دست مسئول شماره 1. خانمي كه سرش خيلي شلوغ است و چند بار بايد زنگ بزني تا بالاخره بتواني بيرون از جلسه پيدايش كني. وقتي كه بالاخره پيدايش مي‌كنم، آخر وقت است و حال و نايي برايش نمانده. مي‌گويم نامه داده‌ام و گفته‌اند نامه‌ام به ايشان ارجاع شده، مي‌خواستم ببينم كه نامه را خوانده‌اند يا نه. وقتي مي‌گويم جيره‌كتاب، يادش مي‌افتد كه نامه را ديده. همانطور كه صحبت مي‌كنيم در آنور خط مشغول مي‌شود تا احتمالا از داخل كارتابلي جايي برگه را پيدا كند. در حال جستجو مي‌گويد تعريف كن. مي‌گويم كمي طول مي‌كشد ها! مي‌گويد اشكالي ندارد. و من شروع مي‌كنم به تعريف داستان (عجب داستاني است اين جيره‌كتاب كه هروقت مي‌خواهي براي كسي تعريف‌اش كني بايد يك عالم ور بزني). جمله جادويي آن جايي تاثير خود را مي‌گذارد كه مي‌گويم پول نمي‌خواهم و فقط مي‌خواهم همكاري كنند. خانم مسئول شماره 1 مي‌گويد ما البته خودمان بودجه خاصي براي خريد كتاب براي مراكزمان داريم و همين حالا هم اتاق بغل پر است از كتاب‌هايي كه خريده‌ايم و مي‌فرستيم براي كتابخانه‌هاي مراكزمان. مشكل‌مان اين است كه كتاب‌ها اغلب توي قفسه‌ها مي‌ماند و بچه‌ها رغبتي به خواندنشان نشان نمي‌دهند.

برايش توضيح مي‌دهم كاري كه من مي‌خواهم انجام بدهم تجهيز كتابخانه نيست. براي هر بچه در هر ماه يك بسته با نام خودش ارسال مي‌شود. دريافت بسته پستي براي آدم بزرگ‌ها هم هيجان‌انگيز است، چه برسد به بچه‌ها. كتاب‌ها "مال خود" بچه‌ها خواهند بود. دارائي شخصي‌شان. مي‌توانند بعد از خواندن با تيله و آب‌نبات تاخت‌شان بزنند يا جمع‌شان كنند و كتابخانه كوچك و شخصي خودشان را راه بياندازند. بنابراين فكر مي‌كنم اين احساس مالكيت در ترغيب بچه‌ها به خواندن كتاب‌ها موثر باشد. بالاخره اينكه كتاب‌ها مرتب برايشان ارسال مي‌شود، بنابراين مي‌تواند مثل قرص و دوا كه بايد سر ساعت بخوري، يك نظم مطالعه در بچه‌ها ايجاد كند.

خانم مسئول كمي مكث مي‌كند و بعد مي‌گويد: اوهوم. راست مي‌گوييد. موضوع شايد اينجوري فرق بكند. من نامه را مي‌فرستم براي شهرستان‌هايمان، شما هم فردا تماس بگير تا من مشخصات تماس مسئولين هر شهرستان را بهت بدهم. بينگو!

سه‌شنبه، 19 آبان
امروز هم پيدا كردن مسئول شماره 1 پايمردي مي‌خواهد، اما بالاخره پاي تلفن مي‌آيد. مي‌گويد نامه را فرستاده‌ام و اوايل هفته آينده با شهرستان‌ها تماس بگير و ببين چطور مي‌تواني باهاشون هماهنگ كني. اسم و شماره تماس مسئولين ده شهرستان استان تهران را پاي تلفن مي‌خواند و من يادداشت مي‌كنم.

چهارشنبه، 20 آبان
دل‌ام طاقت نمي‌آورد! ليست را مي‌گذارم جلو‌م و شروع مي‌كنم به تلفن زدن. پيدا كردن مسئولين شهرستان‌ها هم كار ساده‌اي نيست. شماره‌ها همه اشغال‌اند. آدم‌ها سرجايشان نيستند، بعضي از شماره‌ها هم انگار درست نيستند. بالاخره با چند نفري صحبت مي‌كنم. مي‌گويم اطلاعات تماس را از خانم مسئول شماره 1 گرفته‌ام و نامه‌اي داده‌ام و قرار است مرقومه هم از مسير اداري به دستشان برسد. چند دقيقه‌اي مي‌خواهم وقتشان را بگيرم تا ماجرايم را تعريف كنم. و تعريف مي‌كنم.

عكس‌العمل‌ها متفاوت است. آن‌ها كه جلب ماجرا نمي‌شوند مي‌گويند صبر كنيد تا نامه برسد. مي‌گويم پس هفته ديگر دوباره تماس مي‌گيرم. اين وسط يكي از مسئولين، خانم مسئول شماره 2، علاقمند است. مي‌گويد من بايد همه كتاب‌هايي را كه مي‌خواهيد براي بچه‌ها بفرستيد بخوانم/ببينم. مي‌گويم باشد، من اول يك نسخه از هر كتاب برايتان مي‌فرستم بعد از اينكه شما تاييد كرديد آن را براي بچه‌ها مي‌فرستم. مي‌گويد ما كتابخانه داريم، اما مشكل‌مان اين است كه بچه‌ها به كتاب خواندن رغبت ندارند. همان استدلال‌هاي جادويي را برايش مي‌آورم و مي‌گويم به هرحال مي‌شود تدوام كار را براي هريك از بچه‌ها منوط به دريافت بازخوردي بكنيم. ساده‌ترين‌اش اين است كه بگوييم كتاب ماه بعد را در صورتي دريافت خواهند كرد كه فرم نظرخواهي كتاب اين ماه را تكميل و ارسال كنند. يا ازشان بخواهيم درباره كتاب چيزي بنويسند يا نقاشي‌اي بكشند. خوشش مي‌آيد. او هم مي‌گويد اگر اينجوري باشد شايد ماجرا فرق بكند. شماره فكس‌اش را مي‌گيرم و بعد از قطع تماس، فهرست 20 كتاب را برايش مي‌فرستم تا بگويد كدام‌ها را خوانده، مي‌شناسد و تاييد مي‌كند و كدام‌ها را نمي‌شناسد تا برايش يك نسخه نمونه پست كنم.

دوشنبه، 25 آبان
نامه هنوز به شهرستان‌ها نرسيده. ديگر راه‌اش را پيدا كرده‌ام. به كل بي‌خيال نامه شده‌ام! جمله جادويي هنوز اين است كه هيچ پولي نبايد بپردازيد. بقيه‌اش ديگر به نامه هم احتياجي ندارد. شكر خدا دوستان دندان اسب پيش‌كشي را نمي‌شمرند. زنگ زده‌ام و فهرست كتاب‌هاي مورد تاييد را از خانم مسئول شماره 2 گرفته‌ام. پيش خودم فكر مي‌كنم آيا اتفاقي است كه اكثر كتاب‌هاي انتخابي من داستان‌شان درباره بچه‌هايي است كه يا پدر و مادر ندارند يا در آن منطقه دچار مشكلي هستند. "بابا لنگ‌دراز"، "مردان كوچك"، "بچه‌هاي راه‌آهن"، "خواهران غريب"، "پرنيان و پسرك"، "هايدي" و ... اين فهرست همچنان ادامه دارد. تعدادي از كتاب‌هايي را كه خانم مسئول شماره 2 اعلام كرده كه نخوانده در يك بسته مي‌پيچيم و با پست سفارشي روانه مي‌كنيم.

پنج‌شنبه و جمعه، 28 و 29 آبان
مي‌نشينم و شروع مي‌كنم به ساخت در و پنجره‌هاي مورد نياز در سايت جيره‌كتاب براي معرفي طرح اهداي جيره‌ به كودكان بي‌سرپرست. از يكي دو تا از دوستان مي‌خواهم كه مطالب و باقي قضايا را كنترل كنند. از ديد يك ناظر خارجي! نظراتي مي‌دهند و باز در و پنجره‌ها تغيير مي‌كنند.

يكشنبه، اول آذر
دو روز است دنبال خانم مسئول شماره 2 مي‌گردم، اما پيدايش نمي‌كنم. مي‌خواهم ببينم بسته به دست‌اش رسيده يا نه. خودش زنگ مي‌زند و مي‌گويد بسته را دريافت كرده، كتاب‌ها را هم بررسي كرده و بعضي را هم به بچه‌ها داده است. آه از نهادم در مي‌آيد. مي‌گويم من كه گفته بودم اين نمونه‌ها فقط مخصوص شماست و نبايد به بچه‌ها نشان‌شان بدهيد. همه هيجان‌اش از بين مي‌رود اگر دوباره همين كتاب‌ها را برايشان ارسال كنم. مي‌گويد مشكلي نيست، چون ما اين كتاب‌ها را در قفسه كتابخانه مي‌گذاريم و بعد هركدام از بچه‌ها كه بخواهند مي‌توانند بروند و كتاب مورد علاقه‌شان را امانت بگيرند. دوباره شروع مي‌كنم به روضه خواندن كه اين كتاب‌ها مال كتابخانه نيست. مال خود خود بچه‌ها است. هر كاري كه دلشان بخواهد مي‌توانند با آن انجام بدهند و براي دست زدن به آنها نبايد از كسي اجازه بگيرند. مي‌گويد متوجه شدم. اميدوارم!

الان، 10 شب
تعدادي از شهرستان‌ها ليست اسامي بچه‌هايشان را فرستاده‌اند. به همراه تاريخ تولد و كلاسي كه در آن درس مي‌خوانند، مقطع تحصيلي. هماهنگي با بقيه هم ادامه دارد. آخرين چكش‌ها را هم به در و پنجره‌ها زده‌ام. و حالا مانده فقط سوت شروع!

نشسته‌ام جلوي مانيتور و مثل دونده‌اي كه منتظر شروع مسابقه است يا مثل آليس در "آليس در سرزمين عجايب" درست قبل از اينكه بپرد توي سوراخ خرگوش هيجان‌زده‌ام. چي بنويسم؟ چه جوري اين يكي را توي بوق كنم. مي‌گويند تاثير اول توي اين كارها خيلي مهم است. به چه زباني بگويم "كمك كنيد" كه درست از آب دربيايد.

نسبت به كل ماجرا احساس خوبي دارم. نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم استقبال خوبي خواهد شد. بنابراين فكر مي‌كنم نيازي به احساساتي شدن و استفاده از تصوير بچه يتيمي كه گوله گوله اشك مي‌ريزد نيست.

پس بي‌حرف پيش (!!!) مي‌پريم توي سوراخ خرگوش. اين شما و اين "طرح اهداي جيره‌كتاب به كودكان بي‌سرپرست".



"نوشته‌هايي به بهانه كتاب" معمولا در آخر هفته‌ها نوشته مي‌شوند و از طريق پست الكترونيك براي كليه مشتركين خبرنامه جيره‌كتاب ارسال مي‌شوند. اگر مايل به دريافت مستمر اين نوشته‌ها هستيد مي‌توانيد مشترك خبرنامه جيره‌كتاب بشويد.

فهرست "نوشته‌هايي به بهانه كتاب"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد