|
در جستجوي معناي زندگي! (به بهانه "زندگي، جنگ و ديگر هيچ")
زندگي، جنگ و ديگر هيچ
نويسنده: اوريانا فالاچي
مترجم: ليلي گلستان
ناشر: اميركبير
تعداد صفحات: 534
قيمت: 3000 تومان
چاپ: دهم، 1386
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
تابستان 1372، پادگاني در خارج از شهر همدان. ميان دشتي سرسبز با آب و هوايي خوش. بهترين فصل ممكن. اهالي هميشگي پادگان ميگويند "اگر خيلي مرديد زمستان بيائيد اين طرفها!"
ما مدت زيادي مهمانشان نيستيم. حداكثر دو ماه. دوره آموزشي.
روز اول با بار و بنديل و لباس شخصي ميرسيم و تقسيم ميشويم. بعد هم نوبت تقسيم لباس و الباقي ملزومات است. در وسط حياطي وسيع در چند كپه بزرگ ملزومات را "ريختهاند". يك كپه پوتين، يك كپه شلوار و پيراهن و در گوشهاي ديگر كلاه.
براي پيدا كردن ملزومات مناسب خيلي عجله نميكنم و صبر ميكنم تا "ميز خلوت شود!" نتيجه برخورد خونسردانه يك جفت پوتين است كه خيلي راحت از آب در ميآيد، بطوري كه حاضرم شبها هم با همان بخوابم (نميدانم بعدا والده چه بلايي سرش ميآورد!) اما كلاه تنگ است و اصلا روي سرم واي نميايستد. در تمام طول دوره، وسط سينهخيز و رژه و صبحگاه و شامگاه، همهاش نصف حواسم بايد بهش باشد كه از سرم نيافتد. يا اگر ميافتد زير دست و پا گم و گور نشود. بساطي است.
شلوار و پيراهن هم هر دو اندازه و راحت هستند. كمي رنگشان با هم فرق ميكند اما كي حالا وسط اين بيابان به هماهنگي رنگ شلوار و پيراهن كار دارد.
مراسم تصاحب ملزومات كه بالاخره تمام ميشود، تنفسي ميدهند تا به آسايشگاه برويم و مدتي ولو بشويم. آفتاب نارنجي عصر از توي پنجره، آسايشگاه را رنگ كرده و غروب غربت اولين عصر سرباز به آموزشي آمده را غمگين. در طبقه بالاي يكي از تختها يك همقطاري دراز كشيده و فقط پاهاي پوتين به پايش از لبه تخت معلوم است. آجهاي يك لنگه از پوتينهايش افقي است و آجهاي آن لنگه ديگر نقش تيغماهي. پيش خودم فكر ميكنم "عجب نماي سينمايياي!" و روي نزديكترين تخت خالي ولو ميشوم.
فالاچي كتاب و سفرش را با اين سوال شروع ميكند كه "زندگي يعني چه؟" ميگويد اين سوال را خواهرزاده پنجسالهاش درست شبي كه چمدانش را براي عزيمت به سايگون ميبسته از او پرسيده. اما شايد هم اين را از خودش به كتاب اضافه كرده باشد. او گزارشگر هوشمندي است. ممكن است نويسنده ماهري نباشد، اما اجزاي گزارشش را با هوشمندي جفت و جور ميكند و "زندگي يعني چه؟" يكي از مهمترين قطعات پازلش است. حال ميخواهد واقعا سوال اليزابتا بوده باشد يا نه.
بخش اول كتاب اما بيشتر به جستجو به دنبال پاسخي براي "جنگ يعني چه؟" ميگذرد. در سايگون تحت اختيار آمريكا او به همه جا سر ميكشد. به سربازان افسرده آمريكايي پيله ميكند كه از جنگ خسته شدهاند. كنار دست كاپيتان خلبان آمريكايي پرواز ميكند و همراه او بر روي سر ويتناميها ناپالم ميريزد. و نهايتا به ملاقات ويتكنگ زنداني شدهاي ميرود كه به جرم چندين فقره بمبگذاري در اماكن عمومي و كشتار تعداد زيادي مردم عادي در بازداشت است و در انتظار اعدام. شايد روراستترين پاسخ را همين ويتكنگ به او ميدهد وقتي ازش ميپرسد:
"- سام، ميخواهم كه از سوءقصد ميكان برايم تعريف كني. دلم ميخواهد برايم تعريف كني وقتي آنهمه آدم را در آنجا مجروح كردي و كشتي چه حسي به تو دست داد.
او قرمز شد، ولي خيلي زود به خودش تسلط پيدا كرد و گفت:
- من حس كردم ... من همان چيزي را حس كردم كه يك خلبان آمريكايي هنگام ريختن بمب روي دهكده بيدفاع ويتنام حس ميكند. تنها فرق ما اين است كه او از بالا بمبها را ميريزد و نميبيند چه به روز مردم ميآورد و من ميديدم كه چه كردم. آنها در حالي كه بشدت تكهتكه شده بودند، روي زمين افتادند. زنها، مردها و بچهها. درست مثل بعد از پايان جنگ بود كه مردهها روي زمين ولو ميشوند. من چشمانم را بستم. برايم غيرممكن بود باور كنم كه به تنهايي تمام اين كارها را كردهام. ميداني؟ سوءقصد ميكان اولين كار من بود.
- و بعد؟
- بعد همه چيز گذشت، و بعد به دوستانم كه مرده بودند، به رفقايم كه شكنجه ميديدند، به ويتكنگهايي كه ويتنام جنوبيها سرشان را بريده بودند و ... آنها را در دهانشان گذاشته بودند فكر كردم. وقتي به اين چيزها فكر كردم، دوباره شجاعتم را به دست آوردم. چون هر وقت درباره صحت كارمان ترديد كنيم، بايد به اين چيزها فكر كنيم تا دوباره شجاعتمان را به دست آوريم.
وظيفه اصلي من جنگ با آمريكاييها و همكاران آنها بود. و براي رسيدن به اين مقصود بناچار انسانهاي بيگناهي هم كشته ميشدند. مرگ عدهاي بيگناه در اين جريانات، احترازناپذير است. تو بايد بداني كه شليك گلوله، پرتاب بمب از هواپيما يا گذاشتن چند مين زير رستوراني كه مردم در آنجا مشغول صرف غذا هستند، همه يكسان است و همه از يك حماقت سرچشمه ميگيرند.
(صفحات 106 و 107 كتاب)
از خشمشب اول مطابق معمول همه خبر دارند. با پوتين ميخوابيم تا موقع بلند شدن، در تاريكي براي پيدا كردن و پوشيدن كفش دچار دردسر نشويم. خشمشب دوم هم مخفي نميماند. بگذريم كه قرار نيست به هيجانانگيزي اولي باشد. مدتي نشان دادن ستارهها و آسمان و شيوههاي جهتيابي و بعد هم يك پيادهروي يكساعته شبانه.
خشمشب دوم اما هيجانانگيز ميشود! بعد از نمايش آسمان و ستارهها، تفنگهايي را كه كار نميكنند اما به اندازه تفنگ واقعي وزن دارند به دست ميگيريم و كلاههاي آهني را بر سر ميگذاريم. ساعت يازده شب است و قرار است پيادهروي يكساعتي طول بكشد. اما بعد از خروج از پادگان همينطور راه ميرويم و راه ميرويم و ... راه به پايان نميرسد. پيادهروياي كه قرار بود زود تمام شود تا شش صبح به طول ميانجامد. بعدها ميشنويم كه انگار در ميانه زمان قانوني پيادهروي و در حين عبور از منطقهاي مسكوني، يكي از همقطاران به هيبت كنجكاوي كه سرش را از پنجره بيرون ميآورد متلكي ميپراند و همين باعث ميشود كه مربيان پادگان تصميم بگيرند تا پيادهروي كوتاه ما را تبديل به خاطره شبي بيپايان كنند. اما اين داستان در روزهاي بعد تعريف ميشود و ... شايد فقط حاصل هوشمندي خلاق يك گزارشگر ديگر باشد.
ساعات اول پيادهروي، فكر ميكني كه احتمالا ساعت بيولوژيكت يك ايرادي پيدا كرده و هنوز "يك ساعت" نشده. بعدتر اما ديگر حتي نگران ساعت و بيولوژيات هم نيستي و از زور خواب فقط ميخواهي تا اين سفر زودتر به پايان برسد.
در ستون يك دسته و در تاريكي مطلق آن دشت، فقط كلاهخود و پشت گردن نفر جلوئي معلوم است. همه در سكوت، احتمالا به دنبال نفر اول ستون (كه معلوم نيست او را هم چه كسي هدايت ميكند) با كلاه سنگين و تفنگ سنگين و كولهپشتي فرمايشي قدم برميداريم و تنها گهگاه تغيير بافت سطحي كه بر روي آن قدم ميزنيم قابل تشخيص است. جايي آسفالت، بخشي شنزار و قسمتي هم تپه ماهور.
بعد از آن شب هميشه فكر كردهام كه در ميان آن ستون و در آن سكوت و تاريكي، هيچ اختياري از خودم نداشتهام و به ميل هدايتكننده ستون احتمال داشته از قعر جهنم يا فراز كوه قاف سر دربياورم (بياوريم). هرجا كه او ميخواسته. آن شب ما همه سربازان خوبي بوديم!
بخش قابل توجهي از كتاب درباره اين عكس است. درباره مردي كه تا چند ثانيه بعد ماشه را ميكشد. ژنرال لون. درباره اين تصوير، خيليها گفتهاند كه با انتشار آن شكست آمريكا در ويتنام قطعي شد.
در جستجويم به دنبال نسخهاي از عكس براي گنجاندنش در اين مطلب، به يك كپي خيلي بزرگ از آن برخوردم. ابعاد اين كپي باعث شد تا چندين بار با دقت نگاهش كنم. واقعا تصوير عجيبي است. دلم نيامد كه شما را به نسخه كوچكشده آن محدود كنم. شما هم اگر روي تصوير اشاره كنيد نسخه بزرگ را خواهيد ديد.
فالاچي لون را در روزهايي قبل از اين لحظه به خواننده معرفي ميكند. روزهايي كه رئيس پليس قدرتمند سايگون است و با اينكه شايعاتي درباره خشونت و بيرحمياش همواره مثل سايه دنبالش ميكنند، اما در اولين حضورش در كتاب، اين سايه بيشتر برايش ابهتي شرقي ايجاد ميكند كه زبان خواننده/بيننده را بياختيار بند ميآورد، اما هنوز تنفرآور نيست.
از واقعه چكانده شدن ماشه در عكس، بسيار سريع عبور ميشود. فالاچي در محل حضور ندارد و او و همكارانش نيز با ديدن عكس از آنچه كه اتفاق افتاده مطلع ميشوند. از اينجا به بعد شاهد برخورد چنداني با ژنرال در كتاب نيستيم. نام لون بارها ذكر ميشود و در اتفاقات مختلف آن دوره به نقش او اشاره ميشود. اما حضور دوبارهاش را درك نميكنيم تا بخشهاي انتهايي كتاب كه در دوره سقوط سايگون به شدت زخمي ميشود و فالاچي مجددا در بيمارستان به ملاقات او ميرود و پاي صحبتش مينشيند:
- آن روز يادتان هست؟ من به شما گفتم: "براي پليس شدن و يا سرباز شدن ساخته نشدهام و جنگيدن را دوست ندارم." راست ميگفتم. بعضيها از جنگ به هيجان ميآيند و جنگيدن را دوست دارند، اما من نه. در جنگ، غير از ترس چيز ديگري حس نميكنم. قبل از جنگ ميترسم، و بعد از جنگ هم ميترسم ... از شغلم بيزارم. هميشه بيزار بودهام. انجام شغلي كه دوست نداشته باشيم تحملناپذير است. هميشه دوست داشتهام دور از محل كارم باشم و در لباس شخصي. از اونيفرم بيزارم. حتي از اين پتو هم بيزارم.
با حركتي عصبي پتوي سربازي روي تخت را به كناري انداخت و دوباره به حرف زدن ادامه داد.
- من برخلاف ميلم به ارتش وارد شدم. آدم بيارادهاي هستم. هرگز نتوانستهام به دوستانم جواب رد بدهم. چندين بار فكر فرار به سرم زد، فرار به محلي خيلي دور ... تايلند ... فيليپين ... ژاپن ... مالزي ... هرجا كه ميرفتم با مهرباني مرا ميپذيرفتند و بعد به خود ميگفتم نه، نميتوانم، من نبايد فرار كنم و متاسفانه مسئوليتهايي در جنگ به عهدهام بود كه محكوم بودم بمانم. و ميدانم كه ديگر هرگز نخواهم توانست در مكاني آرام، با موزيكم، شعرم، گلهاي سرخم، خلوت كنم.
عجيب اين بود كه بدون آنكه سوالي از او بكنم، خودش برايم حرف ميزد و حتي فرصت سوال كردن هم به من نميداد. فرصت نميداد كه بپرسم: "ژنرال، اين كارها را نكنيد، از شما بعيد است، خوب نيست، شما ژنرال لون هستيد، شما بيرحمترين مرد ويتنام هستيد، شما باعث وحشت مردم سايگون هستيد. اگر مردم شما را در اين حال كه مثل بچهاي گريه ميكنيد و عكس مسيح را ميبوسيد و دست مرا محكم گرفتهايد، ببينند، چه خواهند گفت؟ بس است ژنرال، خواهش ميكنم، لااقل بگذاريد من بروم." ...
جملههايي كه براي گفتن حاضر كرده بودم، خيلي آسان و آهسته به لبانم نزديك شدند، شايد به اين دليل توانستم جملاتم را آسان به زبان بياورم كه ديگر اهميت اوليه را برايشان قايل نبودم.
- ژنرال لون، ميدانيد كه من با شما مخالف بودم؟
- بله ... بله ... همه با من مخالف بودند.
- ژنرال لون، ميدانيد كه راجع به كدام موضوع دارم حرف ميزنم؟
- ميدانم، ميدانم.
- متاسفانه ديگر آن ماجرا اهميت فوقالعادهاي ندارد. ولي چرا آن كار را كرديد ژنرال؟
- او يك خرابكار بود ... آدمهاي بسياري را هم كشته بود.
- او يك زنداني بود ژنرال، با دستهاي بسته.
- نه، نه، با دستهاي بسته نه.
- چرا، چرا ژنرال، دستهايش را بسته بودند.
او سرش را به طرف ديوار كرد و هقهق ناراحتكننده و ضعيفي از گلويش خارج شد.
- ژنرال، من فكر ميكنم، قبلا كس ديگري اين سوال را از شما كرده، آيا اين مرد را ميشناختيد؟ آيا از افراد گروه خودتان بود؟
- نه، نه.
- شما عصباني بوديد؟ مست بوديد؟
- نه، نه.
- حقيقت را بگوييد ژنرال. اگر در آن موقع مست بوديد، باز كارتان قابل قبولتر خواهد بود.
- نه، نه.
- خب ژنرال، پس چرا اين كار را كرديد؟
او ديگر به ديوار نگاه نميكرد، برگشت و دوباره به من خيره شد، مچ دست ديگرم را هم گرفت و صورتش را تقريبا در دستهايم پنهان كرد و بازوهايم از اشكهايش خيس شدند.
- ژنرال گريه نكنيد.
- اين گريه مرا تسكين ميدهد و كمكم ميكند.
- خواهش ميكنم گريه نكنيد.
- بگذاريد گريه كنم. سعي كنيد همانطور كه من شما را درك كردم، شما هم مرا بفهميد. من نظريه شما را درك كردم، شايد اگر من هم به جاي شما بودم، همين كار را ميكردم. نزد لون ميرفتم و ميگفتم: "لون، چرا اين كار را كردي؟ چرا؟ لون، تو ميگويي زيباييها را دوست داري، گلهاي سرخ را دوست داري و بعد يك مرد را اينطوري ميكشي؟ لون، تو يك قاتل هستي. گريه نكن." ولي من جاي شما نيستم در جاي خودم هستم و چه بخواهم و چه نخواهم، يك سرباز هستم و به هرحال در يكي از اردوگاههاي اين جنگ كار ميكنم ...
- ژنرال، آن ويتكنگ هم يك سرباز بود. يك سرباز با پيراهن چهارخانه ولي به هر حال يك سرباز. و او هم مثل شما در يكي از اردوگاههاي اين جنگ كار ميكرد.
- او اونيفرم به تن نداشت. و من نميتوانم مردي را كه اونيفرم به تن ندارد و شليك ميكند قبول داشته باشم. ميدانيد، آنطور خيلي راحتتر است. شليك ميكني و شناخته نميشوي.
من يك فرد ويتنام شمالي را قبول دارم، چون مثل من لباس سربازي به تن دارد و او هم به اندازه من جانش را به خطر مياندازد، ولي يك ويتكنگ در لباس شخصي ... خيلي عصباني شده بودم. عصبانيت كورم كرده بود. در ذهنم گفتم: "تو، تويي كه ويتكنگ هستي، با اين پيراهن تنت ميتواني هر جا كه بخواهي پنهان شوي ..." و بعد به او شليك كردم.
- آيا اينها دليل واقعي كار شما بود؟
- بله.
- پس چرا تا به حال آن را به كسي نگفته بوديد؟
- براي اينكه نه به قضاوت ديگران احتياج داشتم و نه به تبليغ براي خودم. من در شورش تت، سه بار مجروح شدم و هيچكس نفهميد. و تازه مگر بايد در مقابل قضاوت كسي بايستم؟ در برابر قضاوت خبرگزاريها؟ در برابر قضاوت آمريكاييها؟
- شايد در برابر قضاوت خودتان.
- اين كار انجام شده. و حتي حالا هم كه خشمم به غم تبديل شده و با نظر ديگري حقايق را نگاه ميكنم، حتي حالا هم ... از كار آن روز خودم خجالت نميكشم و پشيمان نيستم. اوقاتي پيش آمده كه حتي خواستهام چنين حسي داشته باشم ولي هرگز موفق نشدهام. شما فكر ميكنيد من آدم بدي هستم، مگر نه؟
- نميدانم ژنرال، واقعا نميدانم.
(صفحات 477 و 481 كتاب)
تجربه دو ماه زندگي با يك گروه پنجاه شصت نفره دانشگاه ديده در زير يك سقف، تجربه عجيبي بود. بسيار شگفتانگيزتر از جنبه نظامي اين دوره كه به هر حالت با جست و خيزها و توي خاك لوليدنهايش، آن هم تجربهاي بود كه ديگر به آن صورت هيچگاه تكرار نشد.
در آن دو ماه بود كه ديدم چطور ميشود مسئول تقسيم غذا بود و بهترين و بيشترين سهم از غذا را براي خود نگهداشت يا براي چند ساعتي مرخصي آخر هفته دروغ سر هم كرد و زير بار نظم و نظامي براي سهميهبندي عادلانه مرخصي ساعتي، اين كيمياي زندگي در پادگان، هم نرفت تا شايد اين بينظمي خودساخته جايي به نفعمان تمام شود.
جالب اينكه در اين وضعيت، باز هم من موجود عجيبالخلقه گروهان بودم. آدمي كه هيچ تمايلي به گرفتن مرخصي و "رفتن به شهر" و زيارت مقبره بوعلي ندارد (والده هميشه ميگويد: "دو ماه همدان بودي و يكبار نرفتي غار عليصدر را ببيني!") يا بدون اينكه نوبت نظافتش باشد جارو بدست ميگيرد تا كف آسايشگاه را تميز كند، چون آنكه نوبتش است لج كرده و حاضر به انجام وظيفه نيست!
شايد به نظر برسد عكسالعمل يك عجيبالخلقه در ميان چنين جمعي بايد چيزي نزديك به تنفر و انزجار يا حداقل نا"راحتي" باشد، اما اينطور نبود. راستش برعكس اكثر حاضرين در آن جمع خيلي هم از سپري كردن آن دوران لذت ميبردم و بهم خوش ميگذشت. دعوا سر يك ران مرغ يا حق يكي دو ساعت بيرون زدن از پادگان، وقايعي بود كه آن جمع را هم براي من "عجيبالخلقه" ميكرد و انگار در اين مدت ناخواسته به حضور در يك فيلم كمدي ايتاليايي گمارده شده بودم. آن زمان هنوز نميدانستم كه دوست دارم گهگاهي چيز بنويسم. شايد اگر ميدانستم، ميتوانستم يادداشتهايي بردارم و بعد امروز فضاي آن آسايشگاه را با جزئيات بيشتري ترسيم كنم.
با اين حال در تمام طول آن دوره، و حتي مدتها بعد از پايان آموزش و بازگشت به خانه و كاشانه، هر وقت به ويژگيهاي اين جامعه كوچك فكر ميكردم تنها مورد تعجببرانگيز برايم اين بود كه "واقعا با چنين سربازاني چگونه ميتوان جنگيد؟!"
فالاچي به ويتنام ميرود تا يك مقصر پيدا كند. نوشتههاي او در ابتداي كتاب كه بيشتر به بررسي اردوي آمريكاييها ميپردازد خواننده را به اين فكر مياندازد كه او پيشاپيش تصميمش را گرفته و حكمش را صادر كرده كه "آمريكاييها مقصر هستند!" اما به مرور، با آشنايي بيشتر با اردوي جنوبيها ترديد ميكند و سعي ميكند تا نگاهي هم به سمت شمال بياندازد و سر از كار ويتكنگها در آورد. آنجا هم او شماليها را كاملا بيگناه يا صد در صد گناهكار نمييابد. و به اين ترتيب جستجو براي يافتن اينكه "مقصر اين وضعيت كيست؟" همچنان ادامه مييابد، بدون اينكه واقعا طرف ديگري وجود داشته باشد كه بتوان رو به سوي او گرداند.
در اين پرسه زدنها او حتي درباره ماهيت ژنرال لون، كه عليالقاعده بايد نماد تنفرانگيز اين جنگ باشد، هم شك ميكند (- شما فكر ميكنيد من آدم بدي هستم، مگر نه؟ - نميدانم ژنرال، واقعا نميدانم).
فالاچي در اين جستجو، در ميانههاي كتاب و در يكي از فصلهاي درخشان آن، رو به سوي خودش ميكند و در تجربهاي انساني، عكسالعمل خودش را در وضعيتي كه جنگ در ويتنام بوجود آورده تشريح ميكند:
"راهبه، بچه را با غرولند از من گرفت، دوباره روي تختش گذاشت و ما را به اتاقي ديگر راهنمايي كرد. اتاق كوچكي بود كه بيشتر به يك قفسه ميمانست. در وسط اتاق كاسهاي پر از برنج پحته بود و در اطراف كاسه بچههاي يكساله و دوساله نشسته بودند كه با دستهايشان برنجها را ميخوردند و قيافهشان سالمتر از بچههايي بود كه در اتاق قبلي ديده بوديم. بهتر است آنها را "بچه" صدا نكنم، چون شكل آدمهاي پيري بودند كه توسط جادويي شيطاني اندامشان كوچك شده باشد. رگ دستهايشان باد كرده به نظر ميآمد و پوست گونههايشان شل و خشكيده بود، مثل اينكه نود ساله باشند. بالاي سر آنها خم شدم و دو چشم بادامي غمگين مرا نگاه كرد و دو انگشت لاغر زانوهايم را نوازش كرد و با ترديد حس كردم او ميتواند پسر من شود.
به او گفتم: تو هستي؟
چشمان غمگينش خنديدند.
- ميخواهي پسر من باشي؟ بيا بغلم.
در همان موقع دو دست با خشم او را از زمين بلند كردند و صدايي عصبي گوشهايم را درد آورد.
- مگر شما نميبينيد كه اين بچه پسر است؟ پسر! پسر!
- چرا ميبينم.
- خب، او بايد براي كشورش بجنگد.
پسرك مثل اينكه معني حرفهاي او را فهميده باشد، فريادي كشيد. ولي فريادي آنچنان قوي و آنچنان غيرقابل انتظار از بدني كوچك كه آن زن همراهم از خجالت قرمز شد. و بعد از آن فرياد، او فرياد ديگري كشيد و باز فرياد ديگر و بعد چهارمين فرياد، تا جايي كه ديگر بچهها هم از او تقليد كردند و همگي با هم شروع كردند به فرياد زدن و گريه كردن و پا بر زمين كوفتن و با چنان ياس و ناراحتي عميقي كه گويي به كارشان آگاهند.
و اين صدا از اتاق بچهها بيرون رفت، به اتاقي كه بچههاي نوزاد در آن بودند رسيد و آنها هم شروع كردند به گريه كردن و فرياد كشيدن. صدا از اتاق آنها راه پلهاي را كه به حياط ميرسيد طي كرد و سي چهل صداي ديگر هم شروع كردند كنسرت را همراهي كردن يا بهتر بگويم، اعتراض را.
نيم ساعت طول كشيد تا دوباره سكوت برقرار شد و من توانستم به جست و جويم ادامه بدهم.
ولي از آن به بعد ديگر جست و جويم بيهوده بود، ديگر آنها را نميديدم، چون تعدادشان خيلي زياد بود، مثل مردههاي هوئه و همه شبيه به هم، حتي اگر با هم فرق داشتند، مثل مردههاي هوئه. تشخيص آنها از يكديگر همانقدر مشكل بود كه تشخيص رنگي در تاريكي ...
چشمانم دوباره توانستند رنگها را تشخيص دهند و در بين آن رنگها يك صورت گرد كوچك ديدم كه مرا با نگاهي سمج دنبال ميكرد.
- مگر نميرويم خانم؟
در پايين اين صورت كوچك يك فكل گنده بود و در پايين آن فكل، يك پيشبند چهارخانه با آستنيهاي بلند. روي يك سنگ نشسته و شانههايش را به ديوار تكيه داده بود. در حدود سه سال داشت. ميل مرموزي مرا به طرف او كشاند.
- خانم برويم، تاكسي صدا كردهام.
آن ميل، از چشمان او در من ايجاد شده بود: براق، سياه، مصمم و لبش كوچك، بسته، مرموز. و ظاهرش شكل يك بچه نبود، مثلا طرزي كه سرش را نگاه داشته بود و يا چسباندن پاهايش به هم يا دور نشستن او از ديگران.
- خانم، تاكسي نميتواند بيشتر از اين معطل شود.
- آمدم.
حالت خاصي داشت. مثل اينكه نه چيزي ميخواست و نه منتظر چيزي بود. با ديگران فرق داشت. همين. و ميتوانم قسم بخورم كه او در كنسرت هقهق و فرياد ديگران، شركت نكرده بود. ...
- آيا شما چيزي پيدا كرديد كه خوشتان بيايد؟
شايد همين جمله بود كه مرا تكان داد. اين لحن مغازهداري او. و شايد هم خود دختر بود. درست نميدانم. نتيجه آنكه روي صندلي تاكسي ميخكوب شده بودم و دستم هنوز به در نيمهباز مانده بود. ميخواهم بگويم كه ميخواستم پياده شوم ولي بدنم از من فرمانبرداري نميكرد. در را بستم و تاكسي راه افتاد و او از پشت شيشه پنجره ناپديد شد. مثل يك خيال.
(صفحات 332 تا 335 كتاب)
الان مصاحبهام با كي را براي روزنامهام فرستادم. و حالا سوار يك تاكسي ميشوم و به گوواپ ميروم تا او را پيدا كنم. آيا او مرا خواهد شناخت؟ يك هفته گذشته و بچهها زود فراموش ميكنند. اميدوار باشم كه به پيشوازم بيايد، كه لبخند بزند، كه مرا بشناسد.
شب
كمي از در سبز رنگ گذشته بودم كه به طرف حياط پيچيدم. او آنجا نبود. بعد به خوابگاه رفتم و يكيك بچهها را نگاه كردم، آنجا هم نبود. راهبه در تراس به من پيوست و خيلي عصباني بود، بهطوري كه دايم دستهايش را تكان ميداد. ميدانم كه دلش ميخواهد بداند چرا خانمي كه آن روز همراه من بوده امروز با من نيامده. برايش گفتم كه وقت نداشتم تا خانم ترانتيآن را با خبر كنم. ولي او فرانسه نميدانست و بايد منتظر راهبه ديگري ميشديم كه فرانسه بلد بود. بالاخره آمد. كوچك، پير، مهربان.
- بفرماييد؟ ميتوانم كمكتان كنم؟ بله؟
- بله خواهر، من هشت روز پيش اينجا آمدم و ...
- بله، ميدانيم، ميدانيم.
- و در حياط، يك دختر كوچك بود ...
- دختر كوچك اينجا زياد است ...
- بله، البته ولي آن يكي ...
- اسمش چه بود؟
- نميدانم.
او با تعجب مرا نگاه كرد:
- ميتوانيد برايم بگوييد چه شكلي بود؟
- بله، البته. يك پيشبند آستين بلند داشت و در حدود سه ساله بود. مريض نبود و ...
- اينجا دختران كوچك سهسالهاي كه مريض نباشند و پيشبند آستينبلند داشته باشند زيادند. نميتوانيد بهتر بگوييد؟
- يك صورت گرد داشت و بيحركت نشسته بود آنجا، در حياط، روي سنگ نشسته بود و ...
- نميتوانيد بهتر توضيح بدهيد؟
- نه خواهر، نميتوانم. ولي اگر او را ببينم خواهم شناخت. و ميدانم كه او هم مرا خواهد شناخت. خواهش ميكنم كمكم كنيد تا پيدايش كنم.
- بله، سعي ميكنم، بله.
شروع كرديم به گشتن. اول حياط را و بعد يكيك خوابگاهها را. كار وحشتناكي بود چون راهبه براي آرام كردن من بچههاي ديگري را نشانم ميداد و مخصوصا روي يك نفر خيلي اصرار كرد چون موهايش قهوهاي بود و چشمانش عسلي رنگ و گفت كه چهقدر يك ويتنامي با موهاي قهوهاي و چشمان عسلي كمياب است. و چنان صحبت ميكرد كه گويي راجع به اسبي حرف ميزد كه مفاصل محكمي دارد و در همه مسابقهها برنده ميشود.
دخترك مو قهوهاي و چشم عسلي چنان به من خيره شده بود كه انگار ميگفت: "چرا مرا انتخاب نميكني؟ هان؟ چرا؟"
ولي من او را ميخواستم و داشتم از پيدا كردنش نااميد ميشدم و تصميم گرفتم جست و جو را براي وقت ديگري بگذارم كه ناگهان راهبه به يادش آمد كه شش روز پيش چند بچه را به پرورشگاه گيادين منتقل كردهاند، چون آن بچهها امراض بخصوصي داشتند. او گفت: "بله، حالا كه بيشتر فكر ميكنم يادم ميآيد كه در بين آنها دختري بود كه با تعريفهايي كه شما ميكنيد شباهت داشت. ولي اگر اشتباه نكنم، او كور بود. بله كاملا كور بود خانم."
من يك لحظه ساكت و بيحركت ماندم، و بعد از راهبه تشكر كردم و بهطرف در رفتم، خارج شدم، يك تاكسي صدا زدم، تاكسي ايستاد، سوارش شدم و بدون اضافه كردن كلمهاي به راه افتادم. بدون آنكه بپرسم "كدام پرورشگاه گيادين؟"
و حالا حاضرم هزار بار ترس، مثل ترسي كه از رفتن به خهسان به من دست داد، هزار گلوله، مثل گلولههايي كه در هوئه به من اصابت نكردند، هزار محروميت، تمام محروميتها، تمام خطرها، تمام وحشتهايي را كه در ويتنام شاهد بودم و بالاخره، چه ميدانم، هرچه را كه هست و نيست بدهم تا فقط بتوانم يك جمله را بر زبان بياورم: "كدام پرورشگاه گيادين؟"
و اين جمله را نگفتم.
بدون آنكه آن را گفته باشم، اينجا هستم، و روي ميز كوچكي خم شدهام و مبهوت شبي هستم كه تمام ندارد. جنگ، به يك درد ميخورد: خودمان را براي خودمان آشكار ميكند.
(صفحات 346 تا 348 كتاب)
و ديگر اينكه ...
روزنامهنگار زمخت و خشن ايتاليايي، در طول عمرش با خيلي چيزها و خيلي كسها سرشاخ شد. برخوردش با جنگ در ويتنام تنها يكي از تجربيات او در شاخ به شاخ شدن با زندگي بوده.
آشنايي زيادي با زندگي و عقايدش ندارم، اما شايد اين تنها شيوه ممكن زندگي براي زني بوده كه ميخواسته براي خودش كسي باشد و در دهههاي 60 و 70 ميلادي زندگي ميكرده.
خوشبختانه در اينترنت منابع مختلفي درباره اين روزنامهنگار/نويسنده موجود است كه علاقمندان هم چون من با گشت و گذاري در Google ميتوانند چند تائي را دستچين كنند و نگاهي به آن بياندازند.
اوريانا فالاچي
- اوريانا فالاچي درگذشت (همشهري آنلاين)
- اوريانا فالاچي كه بود؟ (لوتوس)
- سرشناسه "اوريانا فالاچي" در ويكيپديا
- Oriana Fallaci: journalist, interviewer and author
فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه ميخوانيم!"
|