|
واقعا چقدر اين مردم را ميشناسم؟
شما كه غريبه نيستيد
نويسنده: هوشنگ مرادي كرماني
ناشر: معين
تعداد صفحات: 348
قيمت: 3700 تومان
چاپ: چهارم، 1384
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
بندرعباس، اواسط پاييز. توي خيابان اصلي شهر از شرق به سمت غرب در حركتيم. همينطور كه راننده چهارراهها را پشت سر ميگذارد، از پنجره اتومبيل بيرون را تماشا ميكنم. رفتهام توي نخ شهر و مردمش. پيش خودم فكر ميكنم كه اين مردم هموطنان من هستند. همزبانهاي من. اما من چقدر دربارهشان ميدانم. درباره اينكه چگونه فكر ميكنند، چگونه انتخاب ميكنند، چگونه رويا ميبافند. اينكه چه چيز خوشحالشان ميكند. بزرگترين آرزويشان چيست. اينكه از چه ميترسند. واقعا چقدر اين مردم را ميشناسم؟
شهري ديگر، اواخر پاييز، توي اتاق مهمانپذيري تر و تميز. تازه از خواب بلند شدهام. "شما كه غريبه نيستيد" را گذاشتهام بالاي سرم. تا پيش از اين چند بار دورخيز كردهام تا بخوانمش اما هر بار چند فصلي خواندهام و بعد به دليلي رفته است ته صف. اينبار اما همين يك كتاب همراهم است و تا دلتان بخواهد هم وقت دارم. پس لم ميدهم و شروع ميكنم به خواندن.
همينطور كه فصل به فصل جلو ميروم گاهي سرم را بلند ميكنم و دور و بر اتاق را نگاه ميكنم. موبايل را زدهام به برق تا شارژ شود. نبود رسانههاي معمول (اينترنت، ماهواره، ويدئو، ...) يك جايي توي سرم زق زق ميكند. گاهي وسوسه ميشوم بزنم بيرون و يك اينترنت كافه پيدا كنم و نامههايم را چك كنم. بگذريم كه منتظر هيچ پيام خاصي هم نيستم.
باز ياد بندرعباس ميافتم و آن روز توي ماشين. نويسنده اسم كتابش را گذاشته "شما كه غريبه نيستيد". اما آيا واقعا غريبه نيستم؟ چقدر آشنام؟ چقدر در زمينه اين گربه يك ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار كيلومتر مربعي فكر آشنا، آرزوي آشنا، روياي آشنا براي من وجود دارد؟
هوشو كوچولوي كتاب شباهت بسياري به "مجيد" دارد. بگذريم كه انگار درستش اين است كه بايد گفت مجيدِ "قصههاي مجيد" همه موفقيتش را مديون هوشو كوچولوست. ناسلامتي "شما كه ..." يك زندگينامه/سرگذشت خودنوشته است.
با خودم عهد كردهام كه تا اونجا كه ميشه موقع خواندن يك كتاب يا ديدن يك فيلم به نويسنده و سازندهاش فكر نكنم. اصلا به نظر من نبايد دنبالِ زندگينامهها، مصاحبهها، سرگذشتها، خودنوشتها و ... هنرمندها رفت. معاشرت و حشر و نشر باهاشون كه ابدا!
كتاب را كه ميخواني، اگر قبلا چيزي از مرادي كرماني خوانده باشي، همينطور در گوشه و كنار سرگذشت چشمت به سرنخها و "آشناياني" ميافتد كه انگار پيشتر جاي ديگري آنها را ديدهاي. و چيزي نميگذرد كه ميبيني همينطور دنبال كشف رمز و وصل كردن اين ماجراها به آن قصهها هستي. كمي بعدتر مشغول تفسير و تعبير زندگي طرف هستي و ميخواهي با استفاده از اين خاطرات و تصاوير مشكل خودت را حل كني كه "بالاخره شما كي هستيد؟!"
انگار نه انگار كه هر دو كتاب ممكن است تنها داستانهايي باشند برخواسته از يك تخيل قوي و زائيده ذهني خلاق. خودت هم ميداني كه اينطور نيست. اين برگها زندگي شدهاند!
كتاب بيخود و بيجهت من را به ياد "كودكي نيمه تمام" (كيومرث پوراحمد) مياندازد. شايد بيخود نيست كه از ميان اينهمه كارگردانِ صاحبِ نام، پوراحمد "قصههاي مجيد" را ميسازد. از قرار مهمترين ويژگي مشترك نويسنده و فيلمساز، فقر دوران كودكي است. به پوراحمد گاهي خرده ميگرفتند (شايد هم خرده نه، فقط يادآوري ميكردند) كه قسمتهاي آخر مجموعه
"قصههاي مجيد" ديگر آنقدرها هم قصههاي مجيد نيست! انگار كه كارگردان بيتاب شده، پوسته متن را شكسته و كناري زده و سرگذشت خودش را تعريف كرده. غافل از اينكه سرگذشت مجيد و هوشو و كيومرث و ... چندان تفاوتي با هم ندارد. فرقي نميكند كه تنها بچه پدرت باشي و فقير باشي يا در يك خانواده پرجمعيت
به دنيا بيايي و فقير باشي. فرقي نميكند كه نزد پدربزرگ و مادربزرگ و بيبيات بزرگ شوي و فقير باشي يا سر سفره پدر و مادر غذا بخوري و فقير باشي. پس احتمالا خيلي هم نبايد فرقي بكند اگر بخواهي داستان خودت را تعريف كني يا فيلمِ داستان يكي ديگر را بسازي. اما شايد هم فرق ميكند!
نشانه را در جايي كه خواندهام ميگذارم و كتاب را ميبندم. براي امروز ديگر بس است. هوا ديگر تاريك شده. بيرونِ مهمانپذير، چند صد قدم آن طرفتر بازارها و مغازهها غرق نور هستند و منتظر تا مسافرين عزيز جلوي ويترينهاي
رنگارنگشان بايستند و وسوسه شوند تا به بهانه آنجا بودن هم كه شده چيزي بخرند. با خودم فكر ميكنم تا همينجاي كار هم به نظر مقادير زيادي ضرر كردهام كه ساعتها نشستهام توي اين اتاق و به جاي آنكه "جاذبههاي توريستي" مختلف را گز كنم "شما كه ..." خواندهام (كتاب را كه توي خانه هم ميشد خواند!)
بايد يك چيزهايي بخرم. اينبار دست خالي برگشتن مجاز نيست! حتي اگر "سوغات" اجناسي باشند كه سال تا سال هم مصرفي برايشان نداري. "مهم اين است كه يادتون بودم!"
ياد چمدان/كيف هوشو ميافتم كه بعد از سالها و ماهها اميد و آرزو پدربزرگش از كرمان براش سوغاتي مياره. احتمالا اين "ديدن" و "خواستن"، "نداشتن" و "آرزو كردن" و از رو
نرفتن و باز هم "آرزو كردن" يكي از مهمترين چيزهايي است كه براي شناختن اين مردم بايد باهاش آشنا شد. ديدن و خواستن و رويا بافتن درباره چيزهايي كه قرار نيست چيزهاي بزرگ و دستنيافتني و آرماني باشند.
يك شكمِ سير غذا، كيفي كه دفتر و كتاب را در آن بگذاري، پولي براي آنكه با آن كتابهاي عشقي كرايه كني يا به سينما بروي و چند ساعتي خودت را در آن تاريكي به جاي قهرمانهاي فيلم بگذاري. شما كه غريبه نيستيد! به همين سادگي.
و ديگر اينكه ...
درباره كتاب مطالب زير را نيز بر روي اينترنت ميتوانيد مطالعه كنيد: - مصاحبه روزنامه شرق با مرادي كرماني درباره كتاب - مرور علي اصغر سيدآبادي بر "شما كه غريبه نيستيد" در روزنامه شرق - نوشته احمد طالبينژاد در روزنامه شرق درباره كتاب
هوشنگ مرادي كرماني
فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه ميخوانيم!"
|