مقايسه شاپرك خانوم و ماهي سياه كوچولو: كدوم دنيا بهتره؟


شاپرك خانوم
(ديسك صوتي نمايشنامه)
نويسنده: بيژن مفيد
ناشر: كارگاه موسيقي
قيمت: 3200 تومان


اگر اين سي‌دي را مي‌خواهيد ...
 دريافت فايل نمونه نمايشنامه (wma، 2.8 MB)

اين نوشته را اول بار در مرداد سال 1382 نوشته‌ام و براي جمعي از دوستان ارسال كرده‌ام. وقتي تصميم گرفتم "شاپرك‌خانوم" را به اهالي جيره‌كتاب معرفي كنم، نگاهي بهش انداختم و ديدم هنوز چهار ستون بدنش آنقدر سالم هست كه بشود دوباره ازش استفاده كرد. بنابراين دستي به سر و رويش كشيدم و ...


فكر اوليه اين نوشته از يك رويا شروع شد. روياي درس دادن! اينكه يك روز در كلاس رو باز كنم و برم تو و ضبط‌صوت را بگذارم روي ميز. كليد Play رو بزنم و بگم "گوش كنيد!" ساعت اول "ماهي سياه كوچولو" و بعدش هم "شاپرك خانوم". زنگ‌ها يك ساعت و نيمه است. اما زنگ كه مي‌خوره هيشكي از جاش جم نمي‌خوره. مگه ميشه وسط شاپرك خانوم پا شد و رفت. از توي پنجره، درِ حياط معلومه و شيطانك‌هاي كوچك كه همينطور در حين خروج روي سر و كول همديگر مي‌پرند. توي كلاس اما همه ساكتند و صدا فقط از ضبط صوت در مياد. قصه كه تموم ميشه "بچه‌ها، موضوع انشا براي جلسه ديگه: كدوم دنيا بهتره؟ دنياي شاپرك خانوم يا دنياي ماهي سياه كوچولو؟"


بيژن مفيد درست يادم نيست كه از كِي اين شباهت به ذهنم رسيد. مي‌گويم شباهت. شايد بايد بگم تفاوت! نمي‌دانم كدام داستان اول نوشته شده. احتمال مي‌دهم ماهي سياه كوچولو. گاهي فكر مي‌كنم شايد بيژن مفيد داستان ماهي سياه را گذاشته جلوش و تصميم گرفته دق دليش را سر اين جهان‌بيني خلقي در بياره. و اين خالي كردن حرص تبديل شده به شاپرك خانوم.

توي هر دو داستان همه چيز حول يك حركت مي‌گذره. يك سفر. ماهي سياه مي‌خواهد به دريا برسد. چيزي كه بعدا، بعد از رسيدن، معلوم ميشه اصلي‌ترين خاصيتش اينه كه ته نداره! ("ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت، آنور رفت، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود كه ماهي كوچولو تويش گم شده بود!" متن كتاب)
شاپرك خانوم مي‌خواهد به باغ برسد. به نور. اما مسير حركتش درست برعكسه. او بايد توي زيرزمين تاريك حركت كنه و يكي از بندگان غافل خدا را گول بزند و براي عنكبوت ببرد. تا شايد بتواند راه بازگشت به باغ را پيدا كنه.

ماهي سياه به دنبال اين است كه "مي‌خواهم بدانم كه راستي راستي زندگي يعني اينكه تو يك تكه جا هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ، يا اينكه طور ديگري هم توي دنيا مي‌شود زندگي كرد؟" مادرش البته معتقد است كه "دنيا! ... دنيا! دنيا ديگر يعني چه؟ دنيا همين جاست كه ما هستيم، زندگي هم همين‌ست كه ما داريم ..." (ماهي سياه كوچولو، صفحه 5)
شاپرك خانوم اما به دنبال بازگشت به جايي است كه از آن آمده. قبلا تجربه‌اش كرده. دنياي اوست. مشخصه‌هايش گرما و نور است. باغ و گل. اما خب خطر پرنده هم هست. زندگي همين است ديگر. خر و خرما را نمي‌شود با هم داشت.

ماهي كوچولو سياه است. اگر نقاشي‌هاي فرشيد مثقالي نبود، شايد اين تنها مشخصه‌اش بود. سياه. شاپرك خانوم اما زيباست. بالهايش رنگارنگ. او آنقدر زيباست كه عنكبوت هم مسحور زيباييش مي‌شود. شايد يكي از دلايلي كه همان اول كار او را نمي‌خورد همين باشد. حيفش مي‌آيد. ماهي سياه جنسيت ندارد. شاپرك، مشخصا "خانوم" است.

ماهي سياه كوچولو در تمام طول مسيرش، هرجا به "عامه‌اي" مي‌رسد كه كاري به كار "دنيا! دنيا!"ي او ندارند، صراحتا مسخره‌شان مي‌كند و درباره‌شان بي‌رحم است. حتي بي‌ادب. شاپرك خانوم اما دلسوز است و صبور. گوش مي‌دهد. همدردي مي‌كند. اشك مي‌ريزد. و آخرش هم دلش نمي‌آيد كه هيچ موجودي را نزد عنكبوت ببرد. ترجيح مي‌دهد خودش قرباني شود. او مي‌داند كه دنياي ديگري هم هست. خودش از آنجا آمده. مي‌داند كه زندگي اين اهالي در اين زيرزمين تاريك زندگي نيست. مي‌داند كه نور كرم شب‌تاب نور نيست. اما هيچوقت به خودش اجازه نمي‌دهد بيانيه صادر كند. تكليف مشخص كند. راه نشان بدهد. طفلكي خودش هم توي كار خودش مانده. اگر راه را بلد بود همان اول كار برمي‌گشت به سرزمين خودش و هيچوقت پا در اين مسير دردناك نمي‌گذاشت.

گفتم دردناك. شاپرك خانوم در مسيرش، نه تنها راضي نمي‌شود تا قرباني‌اي براي عنكبوت ببرد، بلكه بالهايش را هم از دست مي‌دهد. همه زيبايي‌اش را. بخشي را سوسكي و موسكي مي‌كشند و پاره مي‌كنند ("بالِشو بِكِش! بالِشو بِكِش!" از اين قسمت قصه متنفرم!) با قسمتي ديگر پاي زخمي اوستا ملخ نجار را پانسمان مي‌كند. قسمت ديگري را به پروفسور مگيس شعبده‌باز مي‌دهد تا بتواند كارهاي خارق‌العاده انجام دهد و اهالي زيرزمين را سرگرم كند. و آخر كار هيچ چيزي باقي نمي‌ماند (شاپركِ بي‌بال تا به حال ديده‌ايد؟) آنقدر كه فرياد عنكبوت بلند مي‌شود. كه "ببين چه به روز خودت آوردي!"

يكي از معروف‌‌ترين بيانيه‌هاي ماهي سياه اين است كه "البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – كه مي‌شوم – مهم نيست، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...". سالها اين جمله زير تصوير پرتره‌اي كه از صمد كشيده بودم روي ديوار اتاق كودكي و نوجواني آويزان بود. اما الان هم اصلا نمي‌فهمم كه بالاخره زندگي و مرگ ماهي سياه چه تاثيري در زندگي ديگران داشته است. اگر اون دم آخري مرغ ماهيخوار را يك قلقلكي نداده بود تا ماهي ريزه بتواند از توي دهانش بيرون بپرد، معلوم نبود ديگه كِي چه گلي به سر خلق زده كه اينقدر از خودش متشكر است. تازه آن هم قبلش به ماهي ريزه مي‌گويد "من مي‌خواهم ماهيخوار را بكشم و ماهي‌ها را آسوده كنم، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم كه رسوايي بار نياوري." رسوايي؟

در آخر كار مرغ ماهيخوار مي‌ميرد. اما ماهي ريزه هرچه صبر مي‌كند "از ماهي سياه كوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده ..."
آن طرف اما شاپرك خانوم با پاي خودش پيش عنكبوت مي‌رود تا خورده شود. عنكبوت پير، قدرت مطلق، قادر بلامنازع زيرزمين، دلش نمي‌آيد آن همه خوبي را "بخورد". ناسلامتي او هم آدم است. دل دارد!


نوشته اصلي به اينجا كه مي‌رسد با اين عبارات ادامه پيدا مي‌كند كه " و چه كسي مي‌گويد ديكتاتور نمي‌تواند صالح باشد. بفرماييد، همين رفيق ما، عنكبوت! ..." اما حالا كه دوباره متن را مي‌خوانم و داستان نمايشنامه را با خودم مرور مي‌كنم مي‌بينم انگار آنروز اشتباه كرده‌ام كه عنكبوت را ديكتاتور خوانده‌ام، يا صالح، يا هر دوي اينها. اصلا مگر عنكبوت ديكتاتور است. عنكبوت، عنكبوت است. يكي ديگر از موجودات خدا! يا مثلا مرغ ماهيخوار يا مرد ماهيگير در ماهي سياه كوچولو، نكند آنها ديكتاتور يا استثمارگرند؟
امروز (بعد از سه سال كه از نوشتن اين مطلب مي‌گذرد) با خودم به اين نتيجه مي‌رسم كه اصل ماجرا يا به قول بچه‌ها "از اين داستان نتيجه مي‌گيريم كه ..." نمايشنامه ما شيفتگي عنكبوت در مقابل خوبي و زيبايي شاپرك خانوم است. اينكه اين "پيرمرد بدتركيب قوزي و زشت" براي خودش اصولي دارد كه مانع مي‌شود تا شاپرك را بخورد. و آنقدر پايبندي به اين اصول دارد كه كمي بيشتر سختي و گرسنگي را تحمل كند و در عوض با خود بگويد "ما اينيم!"


ماهي سياه كوچولو با اين جملات خاتمه پيدا مي‌كند كه "يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي كوچولو شب بخير گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهي سرخ كوچولويي هر چقدر كرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فكر دريا بود ..."

شما را نمي‌دانم، اما من هر بار بعد از اينكه قصه "شاپرك‌خانوم" به آخر مي‌رسه و دگمه Play ضبط‌صوت خودش با صداي تقي بالا مي‌پره، ساعتها همينجور مي‌شينم و به باغ فكر مي‌كنم. به نور. به گرما.

فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه مي‌خوانيم!"


جيره كتاب چيست؟    چگونه مي‌توان عضو شد؟    لطفا نظر بدهيد!    مبلغ ما، شما هستيد
خرده‌ريز‌هاي مفيد    اگر كارمان داشتيد