|
اندر ستايش كنتراست سياه و سفيد!
كيميا خاتون
نويسنده: سعيده قدس
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: 286
قيمت: 2800 تومان
چاپ: پنجم، 1385
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
شايد اصليترين جاذبه "كيميا خاتون" براي من سر در آوردن از ماجرا و ارتباط ميان شمس و مولانا بود. اينكه بالاخره داستان دوستي و عشق اين دو به يكديگر از چه قرار بوده و اين شهرتي كه از پس قرنها همچنان موجب حرف و سخنهاي بسيار است از كجا سرچشمه ميگيرد.
راستش كتاب "شمس تبريزي" محمد علي موحد را سالهاست كه خريدهام به اميد روزي كه فرصت (و بيشتر حوصله) دست دهد و خواندن آن را شروع كنم. اما كو فرصت و كو حوصله.
شايد ايراد كار كمي هم از من باشد كه آنچنان خواننده پيگير شعر و ادبيات كلاسيك ايراني نيستم. نميدانم اين روزها آيا ميشود اين "سليقه" را بهانهاي قرار داد و از زير بعضي از مسائل، مثل همين بياطلاعي از داستان شمس
و مولانا، در رفت يا نه. پيشترها كه شور و شرر ايرانيت و طرفداري از زبان فارسي و هرچه مربوط به اين آب و خاك است بسيار بيشتر از حالا بود سخت ميشد در رفت. اما حالا را نميدانم!
بامزگي ماجرا اما اين است كه "كيميا خاتون" در اصل ماجراي كيميا خاتون است، نه شمس و مولانا (بايد هم همينطور باشد، اسم كتاب اين را ميگويد!) كتاب حكايت آشنايي
و شيدايي شمس و مولانا را هم تعريف ميكند (آنقدر كه چاره بياطلاعي من را بكند) اما داستان در حقيقت داستان كيميا خاتون است و چه بسا از ديد عدهاي، آنچه حكايت ميشود حتي
تحريفي است كه در شرح زندگي مولانا و شمس انجام گرفته و تصويري كه از اين دو غول ادب و عرفان فارسي ارائه شده را بيجهت مخدوش كرده است. واي بر ما!
سالها پيش، يكي از دوستان در حين خواندن كتاب "تفسيرهاي زندگي" ويل دورانت برايم تعريف ميكرد كه چقدر از اينكه بسياري از مشاهير بزرگ جهان كه شرح زندگي و نظرياتشان در كتاب آمده در زمان حياتشان به جنس موافق تمايل داشتهاند، تعجب كرده.
ما در هنگام پرداختن به زندگي و ياد و خاطره بزرگانمان اغلب فراموش ميكنيم كه اين زعما همگي از جنس "آدميزاد" بودهاند! با همه خواص خوب و بدشان. و درست به خاطر همين خاصيت خاكي و فانيشان بوده كه نميتوانستهاند
در تمام لحظات عمرشان مشغول تحقيق و تتبع و خلق آثار علمي و ادبي باشند. بلكه آنها هم به هر حال درصدِ (احتمالا زيادي) از عمرشان
را صرف خوردن، خوابيدن، معاشرت (حتي اگر از جنس كتك زدن همسران يا ديگر زنان دور و برشان باشد!!) و رفع ديگر نيازهاي اين موجوديت مادي نمودهاند.
اگر نكته پيشگفته را به عنوان يك واقعيت بپذيريم، موضعگيريهايمان درباره مشاهير و بزرگان بسيار واقعگرايانهتر خواهد بود. پس از خواندن "كيميا خاتون" ممكن است كليه مجلدات مثنوي معنوي و غزليات شمس و ... ديگر آثار
اين دو فقيد سعيد را داخل يك كيسه زباله بريزيم و دمِ در بگذاريم كه "ديگر نه من و نه شما!" يا ميتوانيم ملايمتر برخورد كنيم و هنوز كَمَكي فمينيست (بخوانيد "طرفدار خاتمه ظلم تاريخي رفته بر زنان") باشيم اما كتابهاي
شعرمان را هم نگه داريم و گهگاه كه فرصت تفكر دست ميدهد مايوسانه سري تكان دهيم كه "عجب موجودي است اين آدميزاد دو پا!"
عكسالعملي كه از نظر من جايز نيست اما، تشكيك در اصل روايت است با اين استدلال كه "مگر ممكن است اين بزرگواران با چنين جايگاه و مرتبهاي
اينچنين رفتار كرده باشند؟" در جواب اين معترضه كه به احتمال قوي طرفداران "نظريه انكار" چندان هم در فكر يافتن پاسخش نيستند بايد عرض كنم كه "بله، كاملا ممكن و محتمل است ..."
اتفاق محض بود كه يكي دو كتاب بعد از "كيميا خاتون" خواندن "در اندرون" را شروع كردم. كتاب حكايت نيمه واقعي، نيمه تخيلي دختر ناصرالدينشاه از زندگي در دوران قاجار و ماجراهاي
اندروني اين سلطان صاحبقران است. جالب اينجاست كه با وجود 500، 600 سال فاصله زماني ميان تاريخ اين دو روايت حال و روز زنهاي اين دو داستان در جامعهشان آنچنان با همديگر
تفاوتي ندارد. شاهزاده قاجار البته شانس اين را دارد كه از حمايت پدر ديكتاتورش برخوردار است كه پيوسته دردانهاش را لوس ميكند و امكاناتي در اختيارش قرار ميدهد كه احتمالا شهرزاد قصهگو هم به فكرش نميرسيد
كه روزي ممكن است در پايتخت بلاد اسلامي در دسترس يك "زن" قرار بگيرد. با اين حال خواننده به راحتي متوجه ميشود كه اگر اين عامل اساسي از زندگي شاهزاده خانم قاجار حذف شود عملا تفاوت
چنداني ميان حرمسراي ناصرالدين شاه و مولانا وجود ندارد!
براي محكمكاري من مايلم كه داستان "سيب" (به كارگرداني سميرا مخملباف) را هم به عنوان يكي ديگر از دلائل صحت ادعايم به اين مجموعه اضافه كنم. زمان وقوع اين يكي معاصر است و ظن تاثير گذشت زمان و "يك كلاغ چل كلاغ" بر تغيير واقعيت مطلب اينجا موضوعيتي ندارد.
بنابراين "كيميا خاتون" ميتوانسته در هر مقطع ديگري از تاريخ اين مرز و بوم زندگي كند و كم و بيش همين بلايي سرش بيايد كه در حرمسراي مولانا بر سرش آمده. بسيار "محتمل و ممكن".
ما مردم كمتر عادت داريم كه پديدهها را خاكستري ببينيم. كنتراست ميان سياه و سفيد را بيشتر دوست داريم. تمايل داريم طرفمان يا "آدم خوبه" باشه يا "آدم بده". شايد براي همين هم هست كه هر قدر از زمانه مشاهيرمان
فاصله ميگيريم بزرگانمان بزرگتر و منفورينمان منفورتر ميشوند. در اين فرآيند تبديل خاكستري به سفيد (يا سياه) ناچارا بسياري جزئيات و اطلاعات از دست ميروند.
در بازبيني تصوير نهايي هم اغلب فراموش ميكنيم تا به اين فكر كنيم كه اين تصوير تكرنگ چقدر "محتمل و ممكن" است. عادت داريم آنچه باورپذير نيست را باور كنيم! اين وسط مشكل تنها موقعي بروز ميكند كه يكي از وسط جمعيت فرياد ميزند كه: "پادشاه كه لباسي بر تن ندارد!"
و ديگر اينكه ...
"كيميا خاتون" از كتابهاي مطرح در سال 1383 و 1384 بوده است. نامزد دريافت تعدادي از جوايز ادبي سال 1384 و همينطور موضوع بحث و خبر در رسانههاي مكتوب. بر روي اينترنت اما متاسفانه دندانگيرترين مطلب مصاحبه روزنامه شرق با خانم قدس است كه به خواندنش ميارزد. يكي از نكات جالب اين مصاحبه اشاره به اين موضوع است كه خانم قدس از موسسين بنياد خيريه محك هستند.
سعيده قدس (عكس از روزنامه شرق)
فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه ميخوانيم!"
|