|
نوشته: ماني شهرير
به تاريخ 11/4/89
وقتي غربت در زمان محو ميشود (به بهانه "به كسي مربوط نيست")
به كسي مربوط نيست
نويسنده: جومپا لاهيري (Jhumpa Lahiri)
ترجمه: گلي امامي
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: 380 صفحه
قيمت: 6500 تومان
شابك: 978-964-362-638-9
چاپ: دوم، 1388
اگر اين كتاب را ميخواهيد ...
|
(توجه: اين كتاب با ترجمهي اميرمهدي حقيقت، با نام "خاك غريب" و توسط نشر ماهي نيز منتشر شده. درباره اين كتاب يكي ديگر از همراهان جيرهكتاب نيز مطلبي نوشته كه ميتوانيد آن را در اينجا بخوانيد)
مدتي است به اين فكر ميكنم كه "بچه داشتن" بايد تجربهي دردناكي باشد!
نميدانم، شايد اينكه موجودي را به دستت بسپارند تا شب و روز به او غذا بدهي، تر و خشكاش كني، براي ساعت و دقيقهاش برنامه بريزي، كه كي بخوابد و كي از خواب بلند شود و چطور لباس بپوشد و چگونه صحبت كند، در اوائل كار لذتبخش باشد (هست؟)
اما بعد به مرور اين موجود "بزرگ" ميشود. شخصيت پيدا ميكند. شروع ميكند به "خودش" شدن. فكر ميكند. گاهي طغيان ميكند. خيلي از مواقع اما فقط نافرماني ميكند، جفتك مياندازد! يا به قول والدهي ما "هرچي من بگم شما عكساش انجام ميدهيد!" جوري لباس ميپوشد كه تو نميپسندي. با كساني "ميپرد" كه باز هم تو نميپسندي. براي زندگياش خط و خطوطي تعيين ميكند كه ... اصلا نميپسندي.
اشتباه ميكند! به اندازهي موهاي سرش (آيا واقعا دارد لج ميكند؟!) اوائل فكر ميكني كه نصحيت كني. اما معمولا بيفايده است. بعد تصميم ميگيري سكوت كني، اصلا بهش فكر نكني. اما اين هم بيفايده است. "بچه داشتن" باعث شده تو فكر و ذكرت آن موجودي بشود كه روزي به دستت سپردند و اصلا كار و زندگي ديگري نداشته باشي، فكر و ذكرهاي ديگر همه تعطيل! يا داشته باشي، اما نتواني هيچكدام را با اين يكي جايگزين كني. نتواني در ذهنات كنارش بزني و بپذيري كه "بزرگ شدهاند، خرس شدهاند، بايد خودشان راه خودشان را پيدا كنند!" نميشود كه نميشود.
بعضيها ميگويند اگر از خانه بيرونشان بياندازي درست ميشود. بعضيها فاصله را از چند كوچه و خيابان هم بيشتر ميكنند و چند قاره و اقيانوس را سپر ميكنند. تظاهر ميكنند كه اينجوري درست ميشود. اما بين خودمان باشد، من كه چشمم آب نميخورد!
در حين خواندن "به كسي مربوط نيست" (يا "خاك غريب"، اگر آن يكي ترجمهاش را خوانده باشيد) اما به اين فكر ميكردم كه اين "اختلاف نسلها" براي پدر و مادرهاي مهاجر ابعاد ديگري هم دارد. آنها كه به اميد آيندهي بهتر يا موقعيت زندگي مناسبتر ترك شهر و ديار ميكنند و در شهر و فرهنگي ديگر خانه ميگيرند، بچهدار ميشوند و ... زندگي را در "آنسوي آب" ميسازند. به نظر خيلي هم فرقي نميكند كه عرب باشي، يا عجم يا هندو. "اختلاف" اينبار فراتر از تفاوتهايِ معمول (معمول؟!) ميان والدين و فرزندان است. تفاوت زبان، تفاوت آموزهها و تجربههاي فرهنگي و هزار تفاوت ريز و درشت ديگر باعث ميشود كه براي دو نسل، خيلي از مولفههاي شخصيتي طرف مقابلشان غيرقابل درك باشد.
براي پدر و مادر، هرقدر هم كه مدرن و آلامد باشند، محركهايي چون "صداي اذان"، "بوي برنج دمكشيده ايراني"، "قطعهاي شعر حافظ" و ... حامل باري معنايي هستند اما همينها براي طرف مقابل هيچ مفهومي، بيش از كيفيت خود محرك، ندارند. بچهها ممكن است برنج ايراني و بوي آن را در فضا دوست داشته باشند اما اين يك انتخاب ساده از روي ذائقه است و تداعيكننده هيچ چيز فراتر از احتمالا دستپخت لذيذ مادر، كه از سرزمين عجيب و غريباش به همراه آورده، نخواهد بود.
در چنين فضايي، به والدي كه بنا بر اجبارِ طبع و ژن مايل است تا فرزندش را هرچه بيشتر شبيه خودش ببيند، احتمالا بسيار سختتر خواهد گذشت!
از جامپا لاهيري با اين كتاب تا حالا سه كتاب خواندهام. "مترجم دردها"، "همنام" و حالا هم "به كسي مربوط نيست". در اين ميان آن وسطي، "همنام"، با وجود آنكه يك داستان بلند است و براي من كه مثل خيلي از اهالي جيرهكتاب چندان اهل "داستان كوتاه" خواندن نيستم بايد اثر خوشدستتري باشد، اما يكجورهايي وصلهي ناجور است. به سليقهي من خانم لاهيري با ويژگيهايي كه سبكِ نوشتناش دارد بايد نوشتن داستان كوتاه را ادامه بدهد.
از زبان خوانندگان
"نويسنده بسيار خوب نوشته بود ولي اصلا طنز نداشت!"، مستانه بهادر
شما هم ميتوانيد نظر بدهيد!
    
اين كتاب با راي 7 مشترك جيرهكتاب، 3.8 امتياز كسب كرده است.
|
نثر خانم لاهيري براي من سرد و خشن است. در طول خواندن داستانها اين "لحن" اغلب مايهي تعجبات ميشود. اينكه چطور يك نويسندهي شرقيتبار، آنهم از كشوري با آنهمه ادويهي تند و تيز، ميتواند اينقدر سرد و بياحساس روايت كند (مقايسهاش كنيد با همين خانم جزايري دوماي خودمان و "عطر سنبل، عطر كاج"اش!) گاهي فكر ميكنم شايد اين ويژگي آن دسته از نويسندگان روشنفكر آمريكايي است كه مطالبشان در "نيويوركر" چاپ ميشود و برنده جايزه پوليتزر ميشوند. از آن پيشنيازهايي كه اگر نداشته باشي احتمالا بايد قيد اسم و رسمدار شدن در آن حلقه را بزني.
گاهي هم اما فكر ميكنم كه اين طبيعت خود نويسنده است. شايد اگر روزي روزگاري فرصتي دست داد تا او را از نزديك ببينيم متوجه بشويم كه همان سرمايي كه از لابلاي خطوط داستانهايش متصاعد ميشود، از صدايش و رفتارش (Body Language را چي ترجمه ميكنيد؟) هم به مخاطب منتقل ميشود. و بعد نتيجه بگيريم كه او يك نويسندهي روشنفكر نيويوركي دبش است.
آدمها در داستانهاي "مترجم دردها" خيلي درگير غم غربت هستند. مادرها و پدرها، نسل اول مهاجر، همواره دلتنگ سرزمين مادري هستند. از هر تعطيلاتي استفاده ميكنند تا دوباره به هند برگردند، چند روزي را در كنار خويش و قوم بگذرانند و مقداري از غم دوري از زادگاه را سبك كنند.
آنها به سادگي در فرهنگ آمريكايي حل نميشوند. مادرها با لجاجت ساريهاي رنگارنگ ميپوشند و غذاهاي پرادويه و معطر درست ميكنند. والدين تلاش ميكنند تا دايره معاشرتهايشان را محدود به ديگر "همولايتي"هاي مهاجر كنند. در خانه با بچهها به زبان مادري صحبت كنند تا يادشان نرود و ... با چنگ و دندان نشانهاي از سرزمين مادري را حفظ كنند.
در "به كسي مربوط نيست" اما بچهها ديگر بزرگ شدهاند. پدر و مادرها، همانها كه دلشان زود به زود براي سرزمين مادري تنگ ميشد و تابستانها بچههاي بيميل را به بمبئي يا بنگلور ميكشاندند يا مردهاند يا به سبك زندگي آمريكايي در شهر و ايالتي دور زندگي ميكنند.
بچههاي بزرگ شده، زبان اصليشان انگليسي است. خيليهايشان به جز كلماتي جسته و گريخته كه نميتوانند به هم وصلشان كنند و جملهاي از توي آن در بياورند، زبان مادري را بلد نيستند. و حالا درگير مسائلي هستند كه كاملا آمريكايي است: با پدر يا مادرشان نميتوانند ارتباط برقرار كنند، دائمالخمر شدهاند، همسرشان را درك نميكنند يا همسرشان آنها را درك نميكند و ...
آنها به واقع ديگر مهاجر محسوب نميشوند. از سرزمين مبداشان در شرق، تنها پوست سبزه و موي تيرهرنگ را به يادگار با خودشان دارند. آنهم شايد تا چند نسل ديگر در ازدواجهاي مياننژادي به مرور روشنتر و كمرنگتر بشود.
براي همين است كه به نظرم داستانهاي خانم لاهيري ديگر در اين كتاب اخير هندي/شرقي نيستند. شايد هيچوقت هم نبودهاند. چون داستانسرايش هم خود يكي از همين نسلدوميهاست كه احتمالا هند و شرق را بصورت خاطراتي محو از زمان كودكي يا صداهاي خشدار و پر از قطع و وصل "فاميل" ناديده از پشت تلفن راه دور به ياد ميآورد.
اگر فيروزه جزايري دوما در "عطر سنبل، عطر كاج" (هنوز اين كتاب جديد "بدون لهجه خنديدن"اش را نخواندهام) به جنبههاي "بانمك" زندگي يك مهاجر در آنور آب ميپردازد، لاهيري از همان داستان اولِ "به كسي مربوط نيست" چاقوي جراحي را برميدارد و دل و رودهي زندگي خانوادههاي طبقه متوسط آمريكايي را بيرون ميكشد.
خانم دوما هيچگاه در كتاباش "لباس چركهايش را در معرض ديد عموم قرار نميدهد" (اين يك اصطلاح آمريكايي است كه Don't air your dirty laundry in public). از اين جهت بايد او را هنوز كاملا "شرقي" دانست. تابعِ اين دستورالعمل فرهنگي ما كه "هر حرفي را نبايد هر جايي زد" و "حفظ ظاهر" در همه حال از اهم واجبات است.
اما جامپا لاهيري در همهي داستانهاي كتابش عكس اين دستورالعمل فرهنگي اينور آب حكايت/حركت ميكند. داستان اول به مشكلات ارتباط پدر و دختري ميپردازد كه با مرگ مادر خانواده پيچيدهتر شده ("مشكل ارتباط؟!" اونهم بين پدر و دختر. اين روشنفكر بازيها را بگذاريد كنار!) داستان دوم به عشق خاموش يك مادر/همسر مهاجر به مردي ديگر ميپردازد (زن شوهردار و عشق! پناه بر خدا) داستان چهارم ماجراي دائمالخمر شدن پسر جوانِ يك خانوادهي مهاجر را حكايت ميكند و ... بقيهي داستانها هم هركدام به نوعي گير و گوري را در زندگي مدرن امروزي تصوير ميكنند (از روي داستان سوم پريدم، چون با يك بار خواندن هنوز آنقدر از ماجرا دستگيرم نشده تا بتوانم آن را برايتان در يك خط خلاصه كنم!!!)
چند خط بالاتر نوشتم كه خانم لاهيري سرد و خشن مينويسد. اما شايد همين ماجراي "هوا كردن لباس چركها"ست كه باعث ميشود به ما شرقيها هنگام خواندن داستانهاي او اين احساس دست بدهد. اينكه ما عادت نداريم اينقدر ساده و سرراست دربارهي اين موضوعها صحبت كنيم و چيز بخوانيم.
آيا شرقي بودن نويسنده و قهرمانهاي داستانهايش هم تاثيري در اين حس دارد؟ شايد! شايد وقتي اين روايتها را از نويسندهاي غربي و دربارهي قهرماناني آنور آبي ميخوانيم، باز با همان روحيهي شرقيمان پيش خود ميگوييم "نگاه كن تو را به خدا! چه جوري زندگي ميكنند؟" و ميگذريم. اما وقتي چنين داستاني را دربارهي يك هندي، يك چيني، يك ترك يا يك ايراني ميخوانيم، بياختيار فكر ميكنيم كه "اين ممكن است خود ما باشيم". و شايد همين است كه آزارمان ميدهد. گناه نويسنده نيست!
و ديگر اينكه ...
به سنت ديگر مطالب اين بخش، كمي در اينترنت جستجو كردم تا احيانا در اين بخش به نظرات ديگران هم درباره اين كتاب پيوند بدهم. حاصل اما خيلي پربار نبود. به هر حال در ميان ورقزدنها به دو مطلب رسيدم. اولي با عنوان "لطفا كمي ماسالاي كمتر" كه به قلم بهرنگ رجبي انگار در روزنامهي اعتماد چاپ شده و ديگري مطلبي از خانم فرانك مجيدي در وبسايت يك پزشك. اميدوارم اين دو مطلب مكمل مطالبي كه ما برايتان دربارهي "خاك غريب"/"به كسي مربوط نيست" آوردهايم، باشد.
فهرست بقيه مطالب "درباره كتابهايي كه ميخوانيم!"
|